مرد بی‌خاصیت


+ طول عمر یک آدم

 

طول عمر یک آدم چقدر است؟

هزار روز؟ یا یک روز؟

یک هفته؟ چند قرن؟

مرگِ یک آدم چقدر طول می‌‌کشد؟

وقتی می‌گوییم «به ابدیت پیوست»، یعنی چه؟

 

ول شده در اشتغال‌های ذهنی، دنبال پاسخ می‌گردیم.

می‌توانیم به سراغ فیلسوف‌ها برویم،

ولی سوال‌های ما آن‌ها را خسته می‌کند.

می‌توانیم سراغ کشیش‌ها و خاخام‌ها برویم،

ولی آن‌ها احتمالن سرشان به امور جاری گرم است.

 

پس عاقبت، طول عمر یک آدم چقدر است؟

و آدم، در خلال زندگی، تا چه اندازه زنده است؟

نگرانیم و کلی سوال مطرح می‌کنیم

و وقتی که نوبتِ ما می‌رسد، جواب چه ساده است:

 

یک آدم تا وقتی زنده است که ما او را در وجود خودمان حمل می‌کنیم؛

تا وقتی محصولِ رویاهایش را در وجودمان داریم؛

تا وقتی خودمان زنده‌ایم،

و یادهای مشترک را حفظ می‌کنیم؛

تا آن هنگام یک نفر آدم زنده است.

 

برایان پاتن – ترجمه‌ی استاد پرویز دوایی – فصل‌نامه‌ی سینما و ادبیات – شماره‌ی 39

 

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/۱۱
comment نظرات () لینک

+ پله‌ی یکی مانده به آخر

 

دانشجوی پراگ (اشتلان رای – 1913)

  • دقیقن بیست سالِ پیش بود. وقتی برای اولین بار به تهران آمدم. این اولین مسافرت من به تنهایی بود و همین‌طور اولین باری که قرار بود شب را دور از خانه باشم و خیلی اولین‌های دیگر. "وحشتناک است!" بله این همان جمله‌ای بود که خطاب به دوست جدید و هم‌رشته‌ایم گفتم؛ حوالی ساعت پنجِ یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام، وقتی پس از کلی سرگردانی برای گرفتن خوابگاه و پیدا کردن کلاس و ... رفته بودیم بر روی نیمکت پوسیده و سبز رنگِ روبروی دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران نشسته بودیم. من نگاهی به برنامه‌ی آموزشی پیش رو انداختم و گفتم: وحشتناک است باید هشت نیم‌سال را این‌جا بگذارنم؟ من نمی‌توانم؛ من نمی‌مانم؛ من تغییر رشته می‌دهم می‌روم. جدی می‌گفتم. پی‌اش را هم گرفتم، اما قانون این بود که برای جابجایی باید حداقل یک ترم را از سر گذارند. بعد از یک ترم هم، خب معلوم است دیگر، به همه چیز عادت کردم و از جابجا شدن منصرف شدم ...

 

علی! ترس روح را می‌خورد (ورنر فاسبیندر – 1969)

  • کلهم شوخی بود. البته شاید کاملن هم شوخی نبود فقط مطمئنم خیلی جدی هم نبود. یکی از همان روزهای دلگیر و پرمشغله کاری، همکارم گفت: نمی‌دانم زندگی چیست فقط می‌دانم این چیزی که ما داریم اسمش زندگی نیست. گفتم: من تصمیمم را گرفته‌ام، می‌خواهم بروم درس بخوانم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی می‌خواهی دکترا بگیری؟ گفتم: نه، از این علوم خشک و بی‌روح مهندسی خسته شده‌ام. خب چه می‌خواهی بخوانی. فعلن نمی‌دانم، فقط چیزی که روح داشته باشد ...

 

ماموریت غیرممکن (برایان دی پالما – 1996)

  • اول فلسفه را چک کردم سرفصل‌هایش شامل عربی بود و چیز مجعولی که لااقل من به وجودش مشکوکم یعنی فلسفه‌ی اسلامی. نه این به درد من نمی‌خورد. این فلسفه نیست، الهیات است. بعد فیزیک را چک کردم، خیلی خوب بود ولی یک ایراد کوچولو داشت: پیرمردی به سن من شاید نتواند چنین ریاضیات سنگینی را تاب بیاورد. بعدش اقتصاد را بررسی کردم، عالی بود، به ویژه که من عاشق ریاضیات هستم (ریاضی‌اش با آن ریاضی فرق می‌کند، ریاضیِ پیرمردپسند است) اما این هم یک ایراد بزرگ داشت: مثل رشته‌های فنی مهندسی، اقتصاد هم خشک و بی‌روح است. جذاب هست، ولی روح ندارد. موسیقی چطور است؟ خوب است ولی گوش‌های "استیم بلواوت" کشیده‌ی من دیگر به درد موسیقی نمی‌خورند. چطور است سینما بخوانم؟ خیلی خوب است، فلسفه دارد، ادبیات دارد، موسیقی دارد، روانکاوی دارد و خلاصه به قول کانودو ترکیبی است از همه هنرها و البته از همه مهمتر روح دارد. بله همین. این خوب است. خب حالا برای کنکور ارشد از کجا باید شروع کنم؟ ...

 

بازگشت به خانه (هال اشبی – 1978)

  • نتایج اولیه آمد. بازهم پس از بیست سال، دوباره به دانشگاه تهران برخواهم گشت یعنی همان جایی که می‌خواستم باشم. این‌بار اصلن قصد تغییر رشته و جابجایی ندارم. با وجودی که دفعه قبل سر لجبازی با یکی از اساتید دانشکده، رفتم ارشدم را صنعتی شریف گرفتم، اما در تمام این سال‌های جدایی به دوستانم گفته بودم که خود را مدیون دانشگاه تهران می‌دانم. در گذشته و با تعصب می‌گفتم در ایران فقط یک دانشگاه وجود دارد آن‌هم دانشگاه تهران است بقیه موسسه و آموزشگاه‌اند، دانشگاه نیستند. اما الان این چیزها برای من اهمیتی ندارند. الان فقط فکر و ذکرم همان نیمکت پوسیده و سبزرنگ روبروی دانشکده فنی است. امیدوارم سر جایش باشد. امیدوارم نمرده باشد ...

 

فرار با دست خالی (سیدنی لومت – 1988)

  • قصد ندارم خودم را فریب بدهم. راستش سواد سینمایی من اندک است. بیش‌تر آدم خوش حافظه و بیش از آن خوش شانسی هستم. اما خب این‌ها دلیل نمی‌شود که ندانم چیزی بارم نیست. اصلن هم دوست ندارم بروم سر کلاس بنشینم و جلوی جوان‌ترهای باسوادتر و پرانرژی‌تر کم بیاورم. پس باید در این فرصت کم، کوله‌بارم را پر کنم. به همین دلیل دیگر نمی‌توانم این وبلاگ را به روز کنم. پس بهتر است کرکره را پایین بکشم ...

 

آخرین قطار گان هیل (جان استورجس – 1959)

  • نمی‌خواهم یک همچو پست طولانی و بی‌خاصیتی بشود "پستِ آخر". کمپوزیسیونِ مغازه را بدجوری خراب می‌کند. پس پست آخر، که سعی می‌کنم حداکثر هفته‌ی آینده آن را این‌جا قرار دهم، پستی است که به نظر خودم چکیده تمام هویت این وبلاگ است. شعری است از برایان پاتن که از بس آن را خوانده‌ام (بی‌اغراق بالای سیصدبار) حفظش کرده‌ام. در پایان باید از همه دوستانی که در این مدت این‌جا سر زده‌اند یاد کنم و بگویم فراموش‌تان نخواهم کرد؛ این فراموش نکردن حتمن ربط دارد به آن شعری که قرار است هفته دیگر پرونده‌ی این وبلاگ را ببندد ...

 

خاکستر و برف (گریگوری کولبرت – 2005)

  • پایان این پست که پیش درآمدی است بر پست آخر، شعری است از همان شاعر (برایان پاتن) ولی به ترجمه‌ی من که قدری از لطافت اصل شعر را گرفته اما امیدوارم از ارزش آن نکاسته باشد. کل بحث هم همین است: ترجیح می‍دهم آقای Ifonly نباشم، همین ...

 

آقای Ifonly نشست و آهی سر داد:
«من می‌توانستم کار بیشتری انجام دهم؛ اگر فقط سعی کرده بودم
اگر فقط هدف واقعی‌ام را دنبال کرده بودم
اگر فقط کارهایی انجام داده بودم که می‌خواستم
اگر فقط کارهایی انجام داده بودم که می‌توانستم
و انجام این کارها ساده نبود،
مگر فقط روزی به درازای یک سال وجود می‌داشت
و من در سایه‌ی ترس مداوم نمی توانستم زندگی کنم.»
آقای Ifonly نشست و گریه سر داد:
«من واقعن می‌توانستم زندگی کرده باشم اگر فقط سعی کرده بودم!
اما اکنون عمری از من گذشته و انجام چنین کارهایی عیب دارد.»
این را وقتی آقای Ifonly گفت که مرده بود.

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٤/۱/٧
comment نظرات () لینک

+ چنین گویند بزرگان

 

-          «خلاقیت هنری را نمی‌توان عملی خودکفا دانست که از دنیای ماورا الهام گرفته و به آن‌چه سایر آدمیان انجام می هند نامربوط باشد.» رودلف آرنهایم

-          «فیلم هنر دیدن است، من برآنم به آدمیان کمک کنم که دوباره ببینند.» ویم وندرس

-          «فیلم در ذهن تماشاگر ساخته می‌شود؛ فیلم اثری هنری نیست که فی‌نفسه روی پرده وجود داشته باشد.» الکساندر کلوگه

-          «تا آنجا که بتوانم هر آن‌چه را که ممکن است از درامِ درونی منحرف شود، حذف می‌کنم. برای من سینما کاوشی در درون است، در محدوده‌ی ذهن.» روبر برسون

 -          «اگر سینما ساخته نشده تا رویاها و هرآنچه را که در زندگیِ آگاهانه شبیه به رویاهاست، ترجمه کند، پس اساسن چرا سینما وجود دارد؟» آنتونن آرتور

-          «هنر برای آن است که شخص احساس خود از زندگی را در آن بازیابد. هنر برای آن است که آدم بتواند اشیا را احساس کند؛ سنگ را سنگی احساس کند. هنر باعث می‌شود که ما اشیا را چنان‌که هستند و نه آن‌چنان‌که شناخته شده‌اند درک کنیم.» ویکتور اشکلوفسکی

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٤
comment نظرات () لینک

+ یک افسانه‌ی عاشقانه عربی

 

"دوستت دارم"

و در آخر سطر نقطه‌ای نمی‌گذارم

 

"نِزار تَوفیق قَبّانی" معروف به شاعرِ زنان، عشق و خشم سیاسی در کنار "علی احمد سعید" متخلص به آدونیس بزرگ شاعر سوریه و جهان عرب. نام آدونیس گویا در میان لیست غیررسمی نامزدهای جایزه ادبی نوبل است. اگر این اتفاق بیافتد، وی اولین شاعر و دومین ادیب عرب خواهد شد که به این افتخار دست می‌یابد، پس از نجیب محفوظِ رمان‌نویس. این را خیلی جدی نمی‌گویم، اما فکر می‌کنم که آکادمی نوبل به دلیل ناآشنایی با زبان عربی به محفوظِ مصری جایزه داد چراکه این زبان به درد رمان نمی‌خورد (بزرگترین قصه‌های عرب را یک ایرانی گفته است) راستش حتا به درد تکلم هم نمی‌خورد، برای این‌کار اندکی زمخت است؛ اما با این وجود شاید عربی ساخته و پرداخته شده‌ترین زبان برای شعر باشد و نِزار به درستی جایی گفته است: "اگر دشنه‌ای بر یک عرب فرود آید به جای خون، شعر از آن می‌تراود."

 

نمی‌توانم پنهان کنم:

نامت را در دهانم،

و خودت را در درونم.

گل با بوی خود چه می‌کند؟

گندمزار با خوشه‌اش؟

طاووس با دمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم، تو را در جنبش دستانم،

طنین صدایم و توازن گام‌هایم می‌بینند

 

 

خاندان قَبّانی از جمله سرشناس‌ترین خانواده‌های سوریه هستند و آدم فرهیخته و اهل ادب کم ندارند و شاید "نِزار قَبّانی" سرشناس‌ترین‌شان باشد (این خاندان در اصل از ترکان علوی تبارند و از اهالی قونیه مدفن فخر شعر پارسی، مولانا؛ عجبا که نَفَسِ این پیر بلخی هنوز از پس قرن‌ها دارد شاعر می‌پروراند). پدرش، تَوفیق، از تجار خوش‌نام دمشق و عموی پدرش، ابوخلیل، از شعرای بنام بلاد شام بودند. این خانواده اگر فقط نِزار را می‌داشت بازهم شایسته این همه تکریم و احترام می‌بود. او خود گفته است: "من از خانواده‌یی هستم که حرفه‌ی آنها عاشقی است. عشق با کودکان این خانواده زاده می‌شود، همان‌گونه که شیرینی با سیب متولد می‌گردد... وقتی به یازده سالگی می‌رسیم عاشق می‌شویم و در دوازده سالگی دلتنگی می‌کنیم؛ در سیزده سالگی از نو عاشق می‌شویم و در چهارده سالگی دوباره دلتنگ. در خانواده ما هر طفلی در پانزده سالگی پیر و جهان‌دیده است و در عاشقی صاحب طریقت."

 

نِزار در آستانه‌ی سیزده سالگی؛ دوران عشق نو

 

وقتی مردان به تحسین از تو سخن می‌گویند

و زنان به خشم؛

می‌فهمم که چه قدر زیبایی

 

 

قهوه که می‌خوری‌ حواست به‌ من‌ باشد

شاید فرصتی دوباره نباشد

برای قهوه خوردن با هم

برای‌ گَپ‌ زدن با هم‌

 

دقیقه‌ای زمان بایست تا مردی،

عاشق زنی شود

و روزگاران بسیار که فراموشش کند

 

داستان عاشقی نِزار و همسرش بلقیس هیچ کم از بزرگترین افسانه‌های عاشقانه‌ی عرب ندارد. حکایتی به غایت عاشقانه در حد و اندازه‌های "مجنون و لیلی" ؛ "قَیس و لُبنا" ؛ "حاتم طایی و مأویه" ؛ "عمر و ثریا" ؛ "مرقش و فاطمه" ؛ "نصیب و زینب" ؛ "علی و نهله" ؛ "عباس و فوزیه" ؛ ... با این تفاوت که این‌بار در پایان، معشوق در جریان یک عملیات تروریستی مقابل سفارت عراق در بیروت کشته می‌شود:

 

وقتی به کوه می‌روی

خرابه می‌شود؛ بیروت

بیوه می‌شود؛ بیروت

من با به کوه رفتن مخالفم

من با هر آن‌چه تو را

از من جدا کند مخالفم

 

عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد...

 

همه‌ی آن‌هایی که مرا می‌شناسند

می‌دانند چه آدم حسودی هستم؛

و همه‌ی آن‌هایی که تو را می‌شناسند...

لعنت به همه آن‌هایی که تو را می‌شناسند!

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/۱/۱
تگ ها: شعر و سوریه
comment نظرات () لینک

+ حلیة الملحدین – باب بونوئل – در بیان آداب همسریابی

 

"پینادو" و "وینس" با هم یک کارگاه نقاشی دایر کرده بودند. حدود یک هفته پس از بازگشتم به پاریس به کارگاه آنها رفته بودم که ناگهان سه دختر دلربا که در همان حوالی به کلاس کالبدشناسی می‌رفتند، دم در سبز شدند. یکی از دخترها به اسم "ژان روکار" بسیار زیبا و اهل شمال فرانسه بود و از طریق خیاطش با جماعت اسپانیایی‌های پاریس آشنا شده بود. او به ورزش ژیمناستیک می‌پرداخت و حتی در بازی های المپیک سال 1924  پاریس، برنده مدال برنز شده بود. در جا توطئه‌ای رذیلانه و در عین حال ساده‌دلانه، به ذهن من رسید که سه دختر جوان را به خودمان پای بند کنیم. در ساراگوسا از یک سروان سواره نظام شنیده بودم که معجون مؤثری به نام کلوریدرات یومبین وجود دارد که شهوت جنسی را هزار برابر می‌کند و سرسخت‌ترین مقاومت‌ها را درهم می‌شکند. به پینادو و وینس پیشنهاد کردم که سه دختر را به کارگاه دعوت کنیم، به آنها شامپانی بدهیم و در گیلاس‌هاشان چند قطره از معجون کذایی بریزیم. من جدن قصد داشتم این کار را انجام بدهم، اما وینس ایراد گرفت که چون کاتولیک است نمی‌تواند به چنین رذالت‌هایی دست بزند. هرچند که توطئه من خنثی شد، اما باز هم بارها و بارها ژان روکار را دیدم، چون با او ازدواج کردم و تا امروز همسر من است.

لوئیس بونوئل – کتاب با آخرین نفس‌هایم – ترجمه‌ی علی امینی نجفی

 

لویی مال در محضر لویی بونوئل – آن‌که آن دورتر در پس‌زمینه‌ی تصویر با شکل و شمایل سعید امامی‌وار ایستاده، کسی نیست جز ژان کلود کاریر فیلم‌نامه‌نویس چیره‌دست فرانسه که نوشته شدن همین کتاب (با آخرین نفس‌هایم) را مدیون او هستیم. برای هر دو لویی فیلم‌نامه‌هایی هم نوشته است. اما خب مشخص است کار با بونوئل مزه‌ی دیگری دارد؛ کار نیست، تفریح است. کاریر به خاطر همسر فرهیخته و ایرانی‌اش، خانم نهال تجدد، یکی دو باری هم به ایران آمده و اخیرن مصاحبه او با محسن آزرم در کتابی با عنوان «فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران» منتشر شده است.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد