مرد بی‌خاصیت


+ دنیای تئو

این مطلب تمامن برگرفته از روزنامه شرق است به قلم «علی‌شاه مولوی»:

 

- شعر و خاطره‌ای به یاد آنجلوپلوس {آنگلوپولوس}

نمای بعد از پایان فیلم نطفه‌ای بود که در متن بسته شد. یادم نیست چه مدتی با «گام معلق لک‌لک» داد و دهش ذهنی و عاطفی داشتم. یادم نیست چند روز! تا «پنج اپیزود برای آزادی» را تقدیم کردم به «تئو آنجلوپلوس» برای اثر شاعرانه‌اش. علی هداوند که هم شاعر است و هم مترجم، این اثر را از محدوده زبان فارسی به قلمرو زبان انگلیسی برد. شاید از خوش‌اقبالی من بود که در آن بزرگداشتی که برای «آنجلوپلوس» در جشنواره فجر برگزار کردند، او به تهران آمد و سعادت دیدار و تقدیم حضوری شعر به او برایم فراهم شد. آنجلوپلوس پس از شنیدن شعر، تلفن، فاکس و نشانی خانه‌اش را برایم نوشت و گفت: «از فریدون فریاد، خواهم خواست این شعر را به یونانی ترجمه کند تا به دیوار خانه‌ام بیاویزم».
امروز اگرچه آثار درخشان‌اش ماندگار است ولی او دیگر نیست. حالا من مانده‌ام و شعبده این سطرها به بهانه مرگ «شاعر سینمای جهان»، برای رسیدن به شهرت.

پنج اپیزود برای آزادی
تقدیم به آنجلو پلوس
کارگردان فیلم گام معلق لک‌لک‌ها

 


اپیزود اول – وطن

دیروزش را حس نمی‌کنم
امروزش را دوست ندارم
و، فردایش فعلن در رویاهای من زیباست
همراه هراسی همیشگی
ایستاده‌ام، نه، ایست‌ام داده‌اند
پشت مدار بسته مرزی خاکستری
زیر اقتدار تابلویی آشنا
همان که معمولا بر دیوار سربازخانه‌ها دیده‌اید
جمجمه‌ای سیاه و دو استخوان متقاطع
که در هیچ شرایطی، فسیل نمی‌شوند
و، دو واژه‌ی آشنا با یک کسره‌ی اطمینان
که من همیشه دوست داشته‌ام
آنها را غلط بنویسم {خطرِ مرگ{.


اپیزود دوم – پرنده‌ها

ردیف درخت‌های ایستاده در شب
ستون‌های افقی نور
جسدهای تیر باران شده بر زمین نمور
سربازهای به ستوه آمده، ساکت
که پشت به مرده‌ها به سوی کامیون‌ها می‌روند
و، فرمانده‌ای که مدام،‌ فریاد می‌زند و راه می‌رود
ندیدم، در لحظه‌ی انفجار گلوله‌ها
پرنده‌ها، کجا رفتند؟


اپیزود سوم – روح

تلویزیون و چراغ را، خاموش می‌کنم
پنجره روشن می‌شود
تاریکی پوستم را سیاه می‌کند
باید مواظب باشم
روح پیشوا از مرزها بی‌گذرنامه می‌گذرد
و در بعضی از همین همسایه‌های صمیمی حلول می‌کند
همین‌ها که دیوار به دیوار ما پیر می‌شوند
باید خیلی مواظب باشم
آنها که بیایند
گلدان‌ها، پنجره‌ها، ‌آینه‌ها و دل‌ها می‌شکنند
کتاب‌ها خاکستر می‌شوند
و شعرها خاکستری


ایپزود چهارم – باید

مرز، مامور، مهر
پوتین، پرچم
و، پروانه‌ای که از سیم خاردار عبور می‌کند
پرده، نورافکن، ناشناس
نام، نشانی، نژاد
سپید، زرد، سرخ، سیاه
و، سگی که مدام پارس می‌کند
باد، باروت، بوی بد
«باید» را که به هر رنگی می‌نویسم، سرخ می‌شود
کی می‌رسد شادمانی. لحظه‌ای که
تشییع جنازه‌ی آخرین‌شان باشد
به سوی گورستان افعال امری


اپیزود پنجم – شبیه بهشت آیا؟!

خواب دیدم، خواب، خوب، سرزمینی، خوب
شبیه بهشت آیا ؟! شب خواب دیدم
نزدیک به همان نشانه‌هایی که از کودکی به من داده‌اند
می‌خواهم بروم خوابم را ببینم، خواب خوبم را
دیگر از این همه
سوال‌های سمی
سایه‌های ناشناس
نگاه‌های ناروا خسته‌ام
و سال‌هاست که هر چه می‌خوابم، خسته‌تر بیدار می‌شوم
بروم، شاید خوابم را ببینم

روزنامه شرق - شنبه 8 بهمن 1390

نویسنده : علی جولا ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
comment نظرات () لینک