مرد بی‌خاصیت


+ در ستایش فحاشی - 1

 

در اواخر ماه سپتامبر [و در بحبوحه جنگ داخلی اسپانیا] پیامی دریافت کردم تا برای ملاقات با الوارس دل وایو وزیر خارجه جمهوری اسپانیا به ژنو بروم...

سوار یک قطار جنگی واقعی شدم: در قطار جمعیت موج می‌زد. رو به رویم یکی از فرماندهان گروه پوم نشسته بود: کارگری ساده که به فرماندهی رسیده بود. آدم بددهانی بود که مدام تکرار می‌کرد" دولت جمهوری کثافت است و قبل از هر کاری باید این رژیم را سرنگون کرد."...

در بارسلون برای تعویض قطار پیاده شدم. در آنجا با خوزه برگامین و مونیوس سوایی برخورد کردم. آنها هم با عده‌ای از دانشجویان برای شرکت در یک نشست سیاسی عازم ژنو بودند. از من پرسیدند که با چه جوازی قصد دارم از کشور خارج شوم؟ وقتی برنامه سفرم را برایشان گفتم، سوایی فریاد زد:

 - نمی‌گذارند از مرز عبور کنی! باید اجازه آنارشیست ها را داشته باشی.

به پورت بو که رسیدیم من اولین نفری بودم که از قطار پیاده شدم. در ایستگاه راه آهن که در محاصره افراد مسلح بود، سه نفر مثل اعضای یک دادگاه کوچک پشت میزی نشسته بودند. آنارشیست بودند و یک ایتالیایی ریشو هم رئیس آنها بود. مدارکم را که دیدند، گفتند:

 - برای عبور از مرز کافی نیست!

زبان اسپانیایی از نظر فحش بی‌تردید غنی‌ترین زبان دنیاست. دشنام و کفرگویی در زبان‌های دیگر معمولن به شکل کوتاه و مقطع ادا می‌شود، در حالی که در زبان اسپانیایی فحاشی به سادگی به شکل یک خطبه تمام عیار در می‌آید که فحش‌های آبداری را نصیب خدا و مسیح و روح القدس و مریم عذرا می‌کند، و دست آخر به شخص پاپ می‌رسد. کفرگویی یکی از هنرهای اصیل سرزمین اسپانیاست. مثلن در مکزیک که از چهار قرن پیش تا کنون فرهنگ اسپانیایی

سلطه دارد، من هیچ‌وقت یک کفرگویی درست و حسابی نشنیدم. در اسپانیا یک فحش جانانه و آبدار ممکن است دو سه سطر طول بکشد. در شرایطی خاص کفرگویی به صورت دعای معکوس یا نفرین نامه درمی‌آید.

خلاصه من یکی از این فحاشی‌های کفرآمیز را با خشن‌ترین لحن ممکن تحویل آن سه آنارشیست مستقر در پورت بو دادم. فحش ها را در کمال آرامش شنیدند. مشکل حل شد و من اجازه عبور گرفتم.

 

لوییس بونویل – کتاب با آخرین نفس‌هایم – ترجمه علی امینی نجفی

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
comment نظرات () لینک