مرد بی‌خاصیت


+ هوارد بارکر در محک تجربه

خودمان و مرگ‌های دیگران. چندبار باید بگویم هرقدر هم که شاهد مردن دیگران باشیم، این نظاره، ما را مهیای رویارویی با مرگ خودمان نمی‌کند. آیا این دیگران، هنگام مرگ، مرگ را یکسان تجربه می‌کنند؟ یا همانگونه که زندگی را متفاوت از سر گذرانده‌اند مرگ را به اشکال مختلف تجربه خواهند کرد؟ خرد عرفی بر این باور پای می‌فشارد که: «ما جملگی در گور با هم برابریم». اما آیا این سخن، سخنی از سوی کسانی که گرفتار جهل مرکب‌اند و می‌خواهند دست شناخت بر سر مرگ بکشند، نیست؟ زیرا هر آنچه که برای‌مان نقل می‌کنند از "مردن" است و نه خود "مرگ".

***

اگر سلسله مراتبی از مردگان وجود داشته باشد چه؟ ما در این باره هیچ نمی‌دانیم ...

***

سکوت و آرامش درون گور (از بیرون از گور که چنین به نظر می‌رسد). اگر مرگ جایی مملو از صداهای گوشخراش و زجرآور باشد چه؟ ما در این باره هیچ نمی‌دانیم ...

 

منبع: هوارد بارکر – مرگ، آن یگانه و هنر تئاتر – ترجمه علیرضا فخرکننده

 

و اما:

 

دونالد ساترلند

پس از رهایی از مرگ به دلیل ابتلا به مننژیت: «ناگهان درد، تب و پریشانی حادی بر من غلبه کرد. من بالای بدنم شناور بودم و با حباب آبی روشن احاطه شده بودم که ناگهان دور از تختم شروع به سر خوردن در تونلی طولانی کردم ولی بلافاصله خودم را در بدنم مشاهده کردم. پزشکان بعدها به من گفتند من برای مدتی کوتاه مرده بودم».

الیزابت تیلور

پس رهایی از مرگ در حین جراحی و در مصاحبه با لری کینگ درباره عبور از یک تونل به سمت نقطه‌ای روشن صحبت کرد: «من کاملا احساس کردم که مرده‌ام و در همین حال حبابی را دیدم. صحبت کردن از آن بسیار سخت است و شاید به‌نظر واقعی نیاید اما من حدود 5 دقیقه از دنیا رفتم. وقتی این موضوع را برای برخی از دوستانم تعریف کردم به‌نظرم رسید باور آن برای‌شان سخت است». به‌دنبال احیای تیلور، تیم 11‌نفره پزشکی از جمله پزشکان، پرستاران و... اظهارات او را از این واقعه و مرگ چند دقیقه‌ای او تایید کردند.

پیتر سلرز

این هنرپیشه تجربه نزدیک به مرگش را برای شرلی مک‌لین، نویسنده کتابش توصیف کرده.  در سال 1964 در نخستین دفعه از 8 حمله قلبی پیتر، زمانی که او قلبش ایستاد و درحالی‌که از لحاظ بالینی مرده به حساب می‌آمد، از بدن خود خارج شده و حبابی زیبا را مشاهده کرد. او بیان می‌کند: «خودم را در حال خروج از بدنم احساس کردم به‌طوری که در فرم فیزیکی‌ام شناور بودم و در کل احساس می‌کردم حالم خوب است اما ظاهرا بدنم این‌طور نبود». در همین حین پزشک متوجه شد سلرز مرده است و شروع به ماساژ قلبی کرد. سلرز می‌گوید: «من به اطرافم نگاه کردم و حباب سفید زیبایی را در بالای سرم دیدم. دلم می‌خواست به سمت این حباب بروم، انگار می‌دانستم عشق واقعی در سمت دیگر این نور است. به یاد دارم با خودم فکر کردم این خود خداست.» بدن سلرز سعی در رفتن به آن سمت داشت اما سقوط کرد. پیتر می‌گوید: «دست من به سمت آن نقطه رفت و سعی کردم آن را لمس کنم.» اما در همین حال بلافاصله قلب سلرز شروع به زدن کرد و در آن لحظه صدایی به او گفت: «حالا وقتش نیست برگرد و تمامش کن. حالا وقتش نیست.» کم‌کم سلرز احساس کرد به بدنش نزدیک شده و بعد از مدت کوتاهی بیدار شد.

اریک رابرتز

در حال رانندگی بود که سگش حواسش را پرت کرد و تصادف کرد. او در حال کما به بیمارستان برده شد و نزدیک بود بمیرد:  «من از بدنم خارج شده و توسط حبابی احاطه شده بودم که می‌توانم بگویم خاص‌ترین تجربه من در زندگی بود».

 

تجربه مرگ هنرپیشه‌گان (منبع: زندگی ایده آل- سیمرغ)

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات () لینک