مرد بی‌خاصیت


+ با هفت هزار سالگان سر به سریم

حالم بد بود پنج‌شنبه را عرض می‌کنم (راستش اصلن قصد نداشتم در این وبلاگ مطالب شخصی قرار دهم. به ویژه اگر صحبت از دلتنگی و ناراحتی باشد؛ خوب می‌دانم این روزها حال هیچ‌کسی خوب نیست. اما موضوع چیز دیگری است.) پس از نوشتن پست قبلی یهو تصمیم گرفتم پیاده از محل کار یک‌راست بروم خیابان کریم خان و از فروشگاه نشر چشمه چند کتاب بخرم. واقعن نمی‌دانم چرا این تصمیم را گرفتم به ویژه آنکه معمولن پنج‌شنبه‌ها شرکت نمی‌روم. اما رفتم و باز هم نمی‌دانم چرا مرتب این تک مصرع خیام را زیر لب می‌خواندم: «با هفت‌هزارسالگان سر به سریم» شاید چون جوانکی ژنده‌پوش و بدبخت را در راه دیدم که عین آدم‌های مست تلو تلو می‌خورد و در آن شلوغی خیابان ولی‌عصر به عالم و آدم تنه ‌می‌زد؛ شاید. اما وقتی رسیدم حالم کاملن دیگرگون شد. انگار همه تصمیم گرفته بودند همین کار را انجام بدهند، فروشگاه جای سوزن انداختن هم نبود و همه داشتند کتاب می‌خریدند، واقعن نمی‌دانم همه مثل من یهو تصمیم گرفته بودند یا قراری از پیش تعیین شده بود و من از آن بی‌اطلاع. یک نفر در همان جا به دوستش گفت: نمایشگاه هم اینقدر پر بار نیست. و راست می‌گفت؛ چه آنکه نمایشگاه رفته و دیده بودم که ملت اغلب عناوین کتب را نگاه می‌کنند و کمتر کتابی می‌خرند. نمی‌دانستم از کدام کتاب شروع کنم و این هم یکی از مشکلات تصمیمات ناگهانی است. تا اینکه کتابی از "سال بلو" با عنوان "دم را دریاب" با ترجمه "بابک تبرایی" مرا مجذوب کرد (این اولین شرط خرید هر کتابی است: کتاب باید نیروی جاذبه داشته باشد) از تبرایی ترجمه "اختراع انزوا" اثر "پل استر" نازنین را خوانده و بسیار لذت برده بودم. همان نیروی جاذبه می‌گفت این هم باید چیزی شبیه آن باشد. کتاب را که باز کردم هم حالم خوب شد (خوب خوب) و هم 6 کتاب دیگر در همان حال مستی به آن اضافه کردم و خریدم کتاب‌هایی که شاید در شرایط عادی هیچ وقت نمی‌خریدم، مثل "دیالکتیک نقد" گردآوری شده توسط "مسعود فراستی" مربوط به نشر ساقی. آخر تبرایی در همان صفات اول این شعر را نوشته بود:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

این یک دم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر کهن در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها: شخصی و خیام
comment نظرات () لینک