مرد بی‌خاصیت


+ گیرم که می‌کشید ...

اگر "حولا" را سی روز مهلت داده بودی،

احتمال‌های دیگری هم بود:

شاید "کشتار" به پایان می‌رسید

و آن طفل دوران "وحشت" را به یاد نمی‌آورد،

آن گاه چون کودکی سالم بزرگ می‌شد و به جوانی می‌رسید

و با یکی از دخترانت در یک کلاس،

درس تاریخ آسیای کهن را می‌خواند

شاید هم به تور عشق یکدیگر می‌افتادند،

شاید صاحب دختری می‌شدند

پس ببین چه کرده‌ای؟

حالا دخترت بیوه شده

و نوه‌ات یتیم

ببین بر سر خانواده در به درت چه آورده‌ای

و چگونه با یک تیر، سه کبوتر زده‌ای.

 

****************************************

 

"حمزه"،

فرشته‌ایست تنها

در دو قدمیِ شکارچیِ خونسردش

...

صورتش به سان آفتاب می‌درخشد

قلبش چون سیب؛

و انگشتانش به سان ده شمعِ روشن

و شبنم‌ها روی شلوارش برق می‌زنند

صیادش لحظه‌ای می‌توانست اندیشه کند و به خود بگوید:

رهایش می‌کنم

تا آن زمان که "آزادی" را بدون غلط هجی کند؛

اکنون به مسئولیت خویش رهایش می‌کنم

و فردا اگر طغیان کرد خواهمش کشت!

...

"حمزه" خونی است فراتر

از آنچه پیامبران

به آن نیاز دارند و در جستجویش هستند

پس به سدرة ‌المنتهی بَر شو "حمزه"!

 

 

پ.ن: اشعار از محمود درویش است فقط برخی کلمات که در گیومه قرار گرفته‌اند را تغییر داده‌ام.شعر اول تقدیم می‌گردد به هر 49 کودکی که به طرزی فجیع در حولا از توابع حمص (قلب تپنده انقلاب)، قتل عام شدند و شعر دوم تقدیم می‌شود به "حمزه خطیب" کودکی 13 ساله که در اوایل بیداری ملت سوریه به جرم دیوارنویسی توسط عمال رژیم اسد و به غیرانسانی‌ترین شیوه ممکن در زندان درعا (اولین شهر انقلاب) به قتل رسید و جسد قطعه قطعه شده و نیم‌سوخته وی نماد قیام ملت آزادی‌خواه سوریه گردید

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/۱۱
تگ ها: سیاست و شعر و سوریه
comment نظرات () لینک