مرد بی‌خاصیت


+ کیشلوفسکی به زبان کیشلوفسکی

 

دیروز چیزکی نوشتم درباره حس متفاوت کیشلوفسکی و امروز صبح قبل از رفتن به شرکت اندکی وقت داشتم و ترجیح دادم بخشی از کتاب "سرشت و سرنوشت" را که قبلن خوانده بودم، دوباره بخوانم (چند سال پیش در کارگاه کازرون، این کتاب را از دوست ارجمند و اهل مطالعه و از همه مهمتر اندیشمندم، آقای دانشیار، قرض گرفته بودم و الان آن را خریده‌ام تا دوباره سر فرصت بخوانم). این جمله آمد که احتمالن پاسخ کیشلوفسکی است به برخی از منتقدین‌اش:

«من همیشه با احساسات بازی کرده‌ام و مگر چیزی جز احساسات وجود دارد؟ نه، البته که نه.»

والبته که با احساسات بازی کردن کیشلوفسکی، فرق دارد با به بازی گرفتن‌های بقیه فیلم‌سازان. او هرگز به دام ملودرام نیافتاد. هم او در کتاب "کیسلوفسکی به زبان کیسلوفسکی" (نوشته دانوشا استوک ترجمه هوشنگ حسامی) می‌گوید:

«ما بسیار خودمحور شده‌ایم. زیادی عاشق خودمان و نیازهایمان شده‌ایم و کس یا کسان دیگری در پس زمینه، ناپدید شده‌اند. ما برای عزیزانمان هر کاری می‌کنیم، اما وقتی به روزی که پشت سرگذاشته‌ایم می‌نگریم، می‌بینیم، گرچه هرکاری برایشان کرده‌ایم، اما وقت نکرده‌ایم آنها را به آغوش بکشیم یا خیلی ساده کلام محبت‌آمیز یا چیز مهربانانه‌ای به آنها بگوییم. ما وقتی برای احساسات نگذاشته‌ایم. مشکل واقعی در همین نهفته است. زندگی‌های ما از میان انگشتانمان سر می‌خورند و به هدر می‌روند. من معتقدم زندگی هر کسی ارزش بررسی دارد، و هر زندگی راز و رمزها و درام‌های خودش را دارد. مردم درباره‌ی زندگیشان حرف نمی‌زنند چون آشفته و پریشانند. نمی‌خواهند زخم‌های کهنه را باز کنند. می‌ترسند که احساساتی شوند. چون فکر می‌کنند امل به نظر می‌رسند.»

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢
comment نظرات () لینک