مرد بی‌خاصیت


+ چنین گویند بزرگان

 

-          «خلاقیت هنری را نمی‌توان عملی خودکفا دانست که از دنیای ماورا الهام گرفته و به آن‌چه سایر آدمیان انجام می هند نامربوط باشد.» رودلف آرنهایم

-          «فیلم هنر دیدن است، من برآنم به آدمیان کمک کنم که دوباره ببینند.» ویم وندرس

-          «فیلم در ذهن تماشاگر ساخته می‌شود؛ فیلم اثری هنری نیست که فی‌نفسه روی پرده وجود داشته باشد.» الکساندر کلوگه

-          «تا آنجا که بتوانم هر آن‌چه را که ممکن است از درامِ درونی منحرف شود، حذف می‌کنم. برای من سینما کاوشی در درون است، در محدوده‌ی ذهن.» روبر برسون

 -          «اگر سینما ساخته نشده تا رویاها و هرآنچه را که در زندگیِ آگاهانه شبیه به رویاهاست، ترجمه کند، پس اساسن چرا سینما وجود دارد؟» آنتونن آرتور

-          «هنر برای آن است که شخص احساس خود از زندگی را در آن بازیابد. هنر برای آن است که آدم بتواند اشیا را احساس کند؛ سنگ را سنگی احساس کند. هنر باعث می‌شود که ما اشیا را چنان‌که هستند و نه آن‌چنان‌که شناخته شده‌اند درک کنیم.» ویکتور اشکلوفسکی

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٤
comment نظرات () لینک

+ حلیة الملحدین – باب بونوئل – در بیان آداب همسریابی

 

"پینادو" و "وینس" با هم یک کارگاه نقاشی دایر کرده بودند. حدود یک هفته پس از بازگشتم به پاریس به کارگاه آنها رفته بودم که ناگهان سه دختر دلربا که در همان حوالی به کلاس کالبدشناسی می‌رفتند، دم در سبز شدند. یکی از دخترها به اسم "ژان روکار" بسیار زیبا و اهل شمال فرانسه بود و از طریق خیاطش با جماعت اسپانیایی‌های پاریس آشنا شده بود. او به ورزش ژیمناستیک می‌پرداخت و حتی در بازی های المپیک سال 1924  پاریس، برنده مدال برنز شده بود. در جا توطئه‌ای رذیلانه و در عین حال ساده‌دلانه، به ذهن من رسید که سه دختر جوان را به خودمان پای بند کنیم. در ساراگوسا از یک سروان سواره نظام شنیده بودم که معجون مؤثری به نام کلوریدرات یومبین وجود دارد که شهوت جنسی را هزار برابر می‌کند و سرسخت‌ترین مقاومت‌ها را درهم می‌شکند. به پینادو و وینس پیشنهاد کردم که سه دختر را به کارگاه دعوت کنیم، به آنها شامپانی بدهیم و در گیلاس‌هاشان چند قطره از معجون کذایی بریزیم. من جدن قصد داشتم این کار را انجام بدهم، اما وینس ایراد گرفت که چون کاتولیک است نمی‌تواند به چنین رذالت‌هایی دست بزند. هرچند که توطئه من خنثی شد، اما باز هم بارها و بارها ژان روکار را دیدم، چون با او ازدواج کردم و تا امروز همسر من است.

لوئیس بونوئل – کتاب با آخرین نفس‌هایم – ترجمه‌ی علی امینی نجفی

 

لویی مال در محضر لویی بونوئل – آن‌که آن دورتر در پس‌زمینه‌ی تصویر با شکل و شمایل سعید امامی‌وار ایستاده، کسی نیست جز ژان کلود کاریر فیلم‌نامه‌نویس چیره‌دست فرانسه که نوشته شدن همین کتاب (با آخرین نفس‌هایم) را مدیون او هستیم. برای هر دو لویی فیلم‌نامه‌هایی هم نوشته است. اما خب مشخص است کار با بونوئل مزه‌ی دیگری دارد؛ کار نیست، تفریح است. کاریر به خاطر همسر فرهیخته و ایرانی‌اش، خانم نهال تجدد، یکی دو باری هم به ایران آمده و اخیرن مصاحبه او با محسن آزرم در کتابی با عنوان «فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران» منتشر شده است.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
comment نظرات () لینک

+ حلیة الملحدین – باب بونوئل – در بیان آداب مشروب

 

اگر از من بپرسید که آیا حتی یک روز در زندگی‌ام از مشروب محروم مانده‌ام، خواهم گفت که چنین مصیبتی را به یاد ندارم.

***      

اگر بخواهم تمام فواید مشروب را بیان کنم این مبحث هرگز به پایان نمی‌رسد. در سال 1978که در مادرید فیلم "موضوع مبهم هوس" را کارگردانی می‌کردم، کار ما به خاطر عدم تفاهم مطلق با خانم هنرپیشه اصلی فیلم به بن بست کامل رسیده بود و سیلبرمن (تهیه کننده فیلم) قصد داشت کار را متوقف کند، یعنی یک شکست همه‌جانبه. ما شبی دو نفری در حالت درماندگی کامل با هم به بار رفتیم، و من – البته بعد از دومین جام مارتینی درای – ناگهان این فکر بکر به ذهنم رسید که نقش مربوطه را به دو هنرپیشه بدهم،  چیزی که در تاریخ سینما سابقه نداشت. سیلبرمن از این ایده، که من به شوخی گفته بودم، سر شوق آمد و فیلم نجات پیدا کرد: "به برکتِ مشروب".

***

در سال های دهه 1940 در نیویورک با خوان نگرین پسر نخست وزیر جمهوری اسپانیا و همسرش روزیتا دیاز که هنرپیشه بود دوست بودم. یک‌بار با هم تصمیم گرفتیم که باری باز کنیم که قیمت‌هایش به طور سرسام‌آوری گران باشد و اسم آن را بگذاریم: "او کو دو کانون" (یعنی: با شلیک توپ) گران ترین بار دنیا که فقط گواراترین و اعلاترین مشروبهای سراسر جهان را عرضه می‌کند. یک جای دنج و راحت و خیلی باسلیقه که حداکثر ده تا میز داشته باشد. در جلوی در باید یکی از این ارابه‌های قدیمی که به ته آنها فتیله و باروت سیاه فرو می‌کردند، قرار می‌گرفت تا هر موقع که یکی از مشتری‌های بار هزار دلار می‌پرداخت، یک فقره توپ شلیک کند. این طرح وسوسه‌انگیز که خیلی هم دموکراتیک نبود، هیچ‌وقت به اجرا در نیآمد. امیدوارم بالاخره یک نفر آن را عملی کند. تصورش را بکنید که یک کارمند بیچاره که در ساختمان بغلی به خواب رفته ساعت چهار صبح با صدای شلیک توپ از خواب می‌پرد و به زنش که کنار او خوابیده می‌گوید: "باز یک هالوی دیگه هزار دلار سلفید".

لوئیس بونوئل – کتاب با آخرین نفس‌هایم – ترجمه‌ی علی امینی نجفی

 

بونوئل اینجا دارد بدون هیچ شرح و تفصیلی طرز تهیه‌ی مارتینی مخصوص خودش را نشان می‌دهد

 

پ.ن: بنا به اعتقا دیوید کوک در تاریخ جامع سینمای جهان و رابرت استم در مقدمه‌ای بر نظریه‌ی فیلم، استفاده‌ی بونوئل از دو بازیگر در یک نقش در فیلمِ "موضوع مبهم هوس" نقطه‌ی عطفی در روایت‌گری سینمای داستانی است. سوال کنکور ارشد سینما سال 1394:

تمهید استفاده از دو بازیگر زن برای ایفای نقش یک شخصیت، در کدام فیلم به کار رفته است؟ و خب "به برکتِ مشروب"، پاسخ مشخص است.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥
comment نظرات () لینک

+ حلیة الملحدین – باب بونوئل – در بیان آداب سیگار

 

سیگاری که خوب با مشروب بسازد، به نحوی که توتون شاه باشد و باده ملکه، رفیقِ شفیق همه زیر و بم‌های زندگی است؛ یارِ وفادارِ لحظات اندوه و شادی. ما در تنهاییِ خود یا در حضور جمع سیگاری روشن می‌کنیم تا به یک  شادی خوش‌آمد بگوییم یا بر یک اندوه سرپوش نهیم.

سیگار برای حواس ما لذت‌بخش است. حواس بینایی، چشایی و بویایی ما را ارضا می‌کند. چه لذتی دارد وقتی از ستون مرتب سیگارهای سفید در زیر زرورق نقره‌ای‌شان سان می‌بینیم.

به عنوان یک اصل، ناگفته نماند که سیگار و مشروب لذت هم‌آغوشی را به کمال می‌رسانند می‌توان گفت که مشروب قبل و سیگار بعد از آن توصیه شده است.

اگر روزی ابلیس بر من ظاهر شود و پیشنهاد کند که شهوت جنسی‌ام را به من برگرداند، به او خواهم گفت: "نه، خیلی متشکرم.  همین جوری خوب است، اما اگر می‌توانی کبد و ریه‌های مرا قوی کن تا بتوانم بیشتر باده بنوشم و سیگار دود کنم".

لوئیس بونوئل – کتاب با آخرین نفس‌هایم – ترجمه‌ی علی امینی نجفی

 

سیگارش را با آتش فرانسوا تروفو روشن می‌کند، لوئیس بونوئل. خودش هم سیگار به دست است، تروفو؛ اما آتش روشن کرده، برای بونوئل. انگار از این لوس بازی‌ها که سیگار را با آتش سیگار روشن کنند بدش می‌آمده، بونوئل. شاید هم تروفو اینجور فکر کرده و ترسیده مبادا به او بر بخورد، حق هم دارد حریف بوکسور است و عصبانی بشود، آن‌وقت قهرمان سبک وزن مادرید ملقب به شیر کالاندا، از صورتِ طرف، تابلوی کوبیستی خواهد ساخت.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
comment نظرات () لینک

+ مقدمه‌ای بر حلیة الملحدین – باب بونوئل

 

گاهی از خودم می‌پرسیدم چرا من این‌قدر به کتاب اتوبیوگرافیکِ بونوئل علاقه دارم؟ نکند من در این عشق و علاقه به این آخرین نفس‌های "شیر کالاندا" تنها هستم. نکند سایرین از او خوششان نمی‌آید... تا این‌که این نوشته‌ی درخشان و ستایش‌آمیز از اندرو هورتون استاد دانشگاه اوکلاهما و از اساتید مطرح فیلم‌نامه نویسی را خواندم و آرام گرفتم:

«هیچ سالی را بدون بازخوانی این کتاب، رجوع به آن، فکر کردن درباره‌ی آن و گواه آوردن از کلام بونوئل، سینما و زندگی به پایان نمی‌رسانم. خنده‌ی سالم و شریرانه‌اش، رهایی مطبوعی است از همه‌ی سنخ‌های قالبی و دستورالعمل‌وار و عبث. چطور می‌شود از شرح حالی که پر از جملاتِ قصاری از این دست است، لذت نبرید: "ایده‌ی سوزاندنِ یک موزه، همیشه فریبنده‌تر از افتتاحِ یک مرکز فرهنگی یا گشایشِ یک بیمارستان جدید بوده است."»

اندرو هورتون – فیلم‌نامه نویسیِ شخصیت محور – ترجمه‌ی ستاره پیرخدری

با این مقدمه قصد دارم بخش‌هایی از این کتاب را که من عنوانِ "حلیة الملحدین" بر آن‌ها نهاده‌ام، در پست‌های بعدی بازنویسی کنم.

 

بونوئل: با "لورکا" من شعر را کشف کردم؛ شعر اسپانیولی را.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
comment نظرات () لینک

+ فیلم‌نامه نویسی به روایت هیچکاک

 

 

الف – اقتباس ادبی

لابد قصه‌ی آن دوتا بز را می‌دانید که داشتند محتویات دو قوطی فیلم، که از رمان پرفروشی درست شده بود را می‌خوردند و یکی به دیگری گفت: «من شخصن کتابش را ترجیح می‌دهم!»

 

ب- سناریوی اریجینال

یک سناریست بود که همیشه بهترین مضمون‌ها در خواب به او الهام می‌شد و صبح که چشم باز می‌کرد این مضامین را به کلی از یاد برده بود. یک روز فکر خوبی به سرش زد، به خودش گفت: «امشب یک مداد و کاغذ کنار تختخوابم می‌گذارم و به محض این‌که موضوعی در خواب برایم پیدا شد، یادداشتش می‌کنم.» با این فکر به بستر رفت و همان طوری که انتظار داشت نیمه‌های شب با مضمونی درخشان از خواب بیدار شد. او این مضمون را یادداشت کرد و دوباره به خواب رفت. روز بعد که بیدار شد این قضیه را به کلی فراموش کرده بود، ولی موقعی که داشت ریشش را می‌تراشید، یک دفعه یادش آمد: «خدای من! دیشب باز مضمون فوق‌العاده‌ای پیدا کردم و باز یادم رفته است... ولی نه، قلم و کاغذ داشتم، خودش است! نوشتمش!» بعد شتابان به اتاق خواب دوید و کاغذ را برداشت؛ آن‌چه نوشته بود را خواند: «پسره، دختره رو می‌بینه!»

 

آلفرد هیچکاک – سینما به روایت هیچکاک – مجموعه مصاحبه با فرانسوا تروفو – ترجمه‌ی پرویز دوایی

 

پ.ن: نام اولین فیلم بلند لئوس کاراکس منتقد و فیلم‌ساز برجسته پسا موج نو فرانسه چنین است: "پسره، دختره رو می‌بینه"؛ آیا این تصادفی است؟

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
تگ ها: سینما
comment نظرات () لینک

+ تجارب برسونی

 

برسون شاید یگانه فرد در تمام تاریخ سینما باشد که ترکیبی کامل میان کار هنری پایان گرفته با مفهومی نظری را که از پیش به دقت شکل گرفته بود، کشف کرد. من هیچ هنرمند دیگری را در این مسیر چون او پیگیر نمی‌شناسم. اصل اساسی او حذف تمامی آن چیزهایی است که خودش آن‌ها را صریح و بیش از حد بیان‌گر دانسته است. از این راه او توانسته از شّر مرزی که میان تصویر و زندگی راستین کشیده شده رها شود یعنی توانسته زندگی را تصویری و بیان‌گر کند...

زمانی که پل والری می‌گفت کمال آنجا بدست می‌آید که تمامی موارد اغراق شده را کنار بگذاریم، گویی پیشاپیش از برسون سخن می‌گفت. کمال چیزی بیش از نگاهی فروتن و ساده به زندگی نیست. در جنبه‌ی شاعرانه‌ی سینما هیچ کس بیش از برسون نتوانسته نظریه و کنش را متحد کند.

من همواره مجذوب برسون بوده‌ام. نیروی تمرکز او شگفت‌آور است و هیچ چیز تصادفی در گزینش دقیق و ریاضت‌کشانه‌ی او جای ندارد. او جدی، ژرف بین و نجیب است. یکی از آن استادان که هر فیلم تازه‌اش به حقیقتی در هستی معنوی خود تبدیل می‌شود. آشکارا او فقط در پایان مکاشفه‌ی درونی خود، آغاز به ساختن فیلمی تازه می‌کند.

آندره تارکوفسکی – کتاب امید بازیافته – گردآوری و تالیف از بابک احمدی

 

برسون: من بر تجاربم تکیه می‌کنم

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۱
comment نظرات () لینک

+ از سنگِ محکِ کیارستمی تا سنگِ تمامِ بونوئل

 

«فیلم خوب، فیلمی است که ما توانایی باور کردنش را داشته باشیم.»

عباس کیارستمی

 

 

به گمان این فرمول یک سنگ محک بسیار مفید، آسان و کاربردی و در یک کلام به قول امروزی‌ها "یوزر فرندلی" برای تشخیص فیلم خوب از بد است چرا که فقط به یک پارامتر وابسته است: "توانِ باورپذیری". اغلب ما از این فرمول استفاده می‌کنیم حتا اگر این‌کار را آگاهانه انجام ندهیم. اما خب مشخص است که توان باورپذیری در هر بیننده متفاوت با سایرین است و این توان با افزایش سن، تجارب، آگاهی‌ها و... تغییر می‌کند. از همین جا می‌شود فهمید که چرا لیست فیلم‌های خوب و بد هر فرد با فرد دیگر قدری متفاوت است و لیست هر فردی هم به مرور زمان دست‌خوش تغییر می‌شود.

مثلن برای من کاملن قابل باور است در فیلمی که پایه و اساس آن بر رویا و کابوس نهاده شده، بدون هیچ مقدمه و توضیحی از کف دست یک مرد صدها مورچه بیرون بیاید. واقعش آن است که خواب آدمی (به ویژه اگر کابوس باشد) معمولن دارای هیچ چفت و بستِ معقولی نیست، نماها می‌توانند کاملن مستقل از هم و بدون توضیح منطقی شکل بگیرند. اما ما وقتی می‌خواهیم رویاهایمان را تعریف کنیم برای آن‌که شنونده بفهمد چه می‌گوییم و قدری هم برایش جذاب باشد، ناخودآگاه به آن چارچوب مشخص و دراماتیک می‌دهیم. حالا اگر فیلم‌سازی این کار را نکند و به اصل کابوس وفادار بماند، دست کم برای من، موضوع قابل باور است و آن فیلم، فیلم خوبی است به همین سادگی.

یا برعکس اگر در یک شاهکارِ کلاسیک، آدم بدهای نابغه‌یی که در به در به دنبال کشتن شخصیت اصلی هستند، حالا هر جا که گیرش بیاورند، ولو در داخل ساختمان سازمان ملل؛ وقتی او را که بدون بلیت سوار قطار شده و در کوپه‌ای که فقط همکارشان در آن هست پیدا کنند و بعد به دلایل احمقانه وی را نکشند و از پنجره‌ی قطار به بیرون پرت نکنند؛ آن‌وقت دیگر موضوع برای من غیرقابل باور می‌شود، ولو استاد فیلم‌ساز، با قرار دادن تمهیدی قصد نجات داستان را داشته باشد مثلن همکار آدم بدها، جاسوسه‌ی سیا تشریف دارند و سیا برخلاف پلیس فدرال و آدم بدها می‌خواهد شخصیت اصلی را زنده نگهدارد. آخر آدم بدها که گوششان به حرف جاسوسه‌ی سیا بدهکار نیست. حتا اگر همه‌ی هفت میلیارد انسان روی زمین هم این قصه را باور کنند و معتقد باشند این فیلم یک شاهکار تکرار نشدنی در تاریخ سینماست، باز هم این ساده سازی‌های هالیوودی توی کت من یکی که نمی‌رود. البته راستش من هم موافقم که این فیلم در زمینه دست‌آوردهای سینمای روایی یک اثر برجسته است، اما خب چه می‌شود کرد؟ فیلم نقص دارد؛ نمی‌شود نگفت، می‌شود؟ شاید هم باید در فرمول کیارستمی چندتایی تبصره بکار برد. نمی‌شود که با هفت میلیارد آدم درافتاد، می‌شود؟

حالا که صحبت از سنگ محک کیارستمی شد، بد نیست بدانیم فرمول منتقدان هم کم و بیش همین است: «اگر اصلن نتوانید آنچه را روی پرده می‌بینید باور کنید، دلیلی ندارد که وقت‌تان را با سینما هدر دهید.» – سِرژ دُنی منتقد سابق کایه دو سینما

 

 

بونوئل (راست) در کنار هیچکاک (چپ). چه حالی می‌کند آن جوان (گویا رافائل پسر بونوئل است) که نشسته و دارد به حرف‌های دو تن از بزرگترین بذله‌گویان تاریخ سینما گوش می‌دهد. انواع و اقسام شوخی‌ها، از اسپانیایی تا انگلیسی، از فرانسوی تا آلمانی و از مکزیکی تا آمریکایی. خیالی نیست اگر هیچکاک خیلی اتو کشیده و بچه مثبت است، عوضش بونوئل سنگ تمام می‌گذارد.

 

 

پ.ن: کل این مطلبی که با هزار ادا و اطوار سعی کردم (و تصور می‌کنم نتوانسته باشم به خوبی) در بالا توضیح بدهم را وارن باکلند با ذکر یک مثال جالب خلاصه کرده است:

«در فیلم پارک ژوراسیک (اثر اسپیلبرگ) دیدن دایناسوری که یک نفر را می‌بلعد، پذیرفتنی است اما در همان فیلم چنانچه دایناسور شروع به حرف زدن به انگلیسی کند آن وقت دیگر موضوع غیر قابل پذیرش می‌شود، در حالی‌که دیدن همین دایناسور در فیلم نجات سرباز رایان (اثر دیگر اسپیلبرگ) از بیخ و بن باور ناپذیر است؛ خواه کسی را ببلعد، خواه انگلیسی حرف بزند!»

از این طرز نوشتن اِنگلو– اُمریکن‌ها که همه چیز را خیلی راحت و ساده و قابل فهم می‌کنند خیلی خوشم می‌آید؛ درست برعکس ما ایرانی‌ها که تمام هنرمان در غامض کردن و غیرقابل فهم نمودن مطلب خلاصه می‌شود. ما نه بلدیم و نه دوست داریم حرف‌مان را خیلی ساده و به زبان آدمی‌زاد بزنیم.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
comment نظرات () لینک

+ موج نو در دو نما

 

نمای اول: خارجی – روز – نقطه‌ی دید یک "پاپا بزرگ"

 

-          در همین ابتدای صحبت‌مان عرض کنم که موج نو وقفه‌ی کاملن زیانباری بود در سینمای فرانسه...
...
در خاتمه بد نیست این را هم بگویم که من با فیلم‌سازان جوان دشمنی ندارم، منتها چیزی که برای من مطلوب است و خواهانش هستم، کارگردانی است که علاوه بر جوانی استعداد هم داشته باشد.

 

کلود اوتان لارا – در گفت‌و گو با رُنه پِرِدال – کتاب موج نو سینمای فرانسه – نوشته‌ی ژان لوک دوئن

 

کلود اوتان لارا – عکس باید متعلق به اواسط دهه 30 باشد، یعنی زمانی که تروفو راه رفتن هم بلد نبود، اما سه چهار فیلمی ساخته بود کلود اوتان لارا

 

نمای دوم: داخلی – شب – نقطه‌ی دید یک "تُرک جوان"

 

-          نظر من درباره‌ی فرانسوا این است که او اصلن بلد نیست فیلم بسازد... تروفو در آغاز صداقت  داشت و بعد که چهارصد ضربه را ساخت در واقع چهارصد ضربه به خود بود. از آنجا که تروفو توان ابداع چیزی را ندارد و فاقد قوه‌ی تخیل است، ناچار رفت سراغ اقتباس از کتاب‌ها، خطایش هم همین بود، چون ذهنیتش با مقوله‌ی اقتباس اصلن جور در نمی‌آمد... به هرحال از نظر من، تروفو نه حرفه‌ی فیلم‌سازی را می‌دانست و نه چیز دیگری، عنوان فیلم‌ساز را غصب کرده بود. بدتر از همه این‌که سر از بازیگری درآورد، رفت بازیگر فیلم‌های آمریکایی شد. اگر امکانی برایش فراهم می‌شد که به آکادمی فرانسه برود من مطمئنم نه نمی‌گفت، می‌رفت... شابرول آدم صادقی است که جنایت می‌کند ولی تروفو جنایت‌کاری است که می‌خواهد خود را صادق نشان دهد، و بله این بدتر است. درست مثل کسی که هیچ وقت دست‌هایش را نمی‌شوید و مدام می‌گوید باید دست‌های پاکی داشت.

 

ژان لوک گدار – در گفت‌وگو با مجله‌ی تله راما – بهار 1978

 

دارودسته‌ی موجی‌ها – به ترتیب از راست: رومن پولانسکی، لویی مال، فرانسوا تروفو، ژان لوک گدار و کلود للوش – عکس متعلق به 1968 است آن موقع که دارودسته‌ی موج گرفته‌ها فستیوال کن را به‌هم ریختند

 

این هم یک جلوه‌ی اپتیکی بر روی این نمای آخر:

اخیرا گدار فرموده است: "سخت‌ترین چیز این است که به یک دوست بگویید کاری که دارد انجام می‌دهد چندان کار خوبی نیست. رومر این شجاعت را داشت که این را به من بگوید... ریوت نیز می‌توانست چنان چیزی را بگوید. اما تروفو، به این دلیل که من فکر می‌کردم فیلم‌های او مزخرف‌اند، هرگز مرا نبخشید. او از این بیشتر ناراحت می‌شد که نمی‌توانست درباره‌ی فیلم‌های من با همان شیوه بدی حرف بزند که من در مورد فیلم‌های او حرف می‌زدم."

 

 

پ.ن: نقل است آرایشگرها وقتی مشتری نداشته باشند سر همدیگر را اصلاح می‌کنند. به نظر می‌رسد ترک‌های جوان وقتی کسی را گیر نیاورند سر همدیگر را می‌بُرند.

 

نویسنده : علی جولا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸
comment نظرات () لینک

+ یک شیوه‌ نوین فیلم‌نامه نویسی: متد کوروساوا

 

-          فیلم‌نامه استخوان‌بندی فیلم است... نخستین کار یک کارگردان این است که یک فیلم‌نامه‌ی خوب بنویسد. اما این بدان معنا نیست که فیلم‌نامه همه چیز است... کارگردان خوب با یک فیلم‌نامه‌ی خوب می‌تواند شاهکاری خلق کند، کارگردان میان‌مایه با همان فیلم‌نامه فیلمی قابل قبول، نه بیشتر، ارائه می‌دهد. اما با یک فیلم‌نامه‌ی بد، حتا کارگردان خوب هم احتمالن قادر نیست فیلمی خوب بسازد.

 

-          برای نوشتن فیلم‌نامه باید در وهله‌ی اول به مطالعه‌ی رمان‌ها و نمایش‌نامه‌های مشهور پرداخت. باید بررسی کرد و فهمید که چرا آنها آثاری ارزشمند هستند. باید دانست احساسی که هنگام خواندن آن اثر به ما دست می‌دهد، ناشی از چیست؟ نویسنده باید چه میزان شور و عشق به کارش داشته باشد؟ برای ارائه تصویر شخصیت‌ها و رویدادها به چه میزان دقت و وسواس نیاز است؟ مطالعه باید عمیق و همه‌جانبه باشد، تا بتوان به همه‌ی این پرسش‌ها پاسخ داد. فیلم‌های بزرگ سینما را هم باید دید. فیلم‌نامه‌های معتبر و مشهور را هم باید خواند و با تئوری‌های سینمایی کارگردان‌های بزرگ باید آشنا شد. اگر هدف کارگردان شدن است باید در فیلم‌نامه نویسی به مهارت و چیرگی دست یافت.

 

-          یادم نیست چه کسی گفته است که خلافیت یعنی حافظه. تجربه شخصی من و مطالعاتم، در حافظه‌ام به یاد می‌مانند و مبنایی می‌شوند که بر اساس آن دست به خلاقیت و نوآوری می‌زنم. خلاقیت از خلا زاییده نمی‌شود. به همین دلیل از زمانی که جوان بودم، وقتی کتاب می‌خواندم، دفتر یادداشتی نیز کنار دستم می‌گذاشتم. واکنش‌هایم را می‌نوشتم، همین‌طور مواردی که به نظرم تکان دهنده بودند را یادداشت می‌کردم... چندین و چند چمدان حاوی این دفترهای یادداشت دارم و وقتی به نیت نوشتن فیلم‌نامه‌ای شروع به کار می‌کنم، منابع مطالعاتی‌ام همین دفترها هستند. آنها در موارد متعددی راهگشای من می‌شوند. حتا شده است برای نوشتن یک سطر از گفت‌وگوهای فیلم‌نامه، ساعت‌ها این دفترچه‌ها را کاویده‌ام. در نتیجه این را می‌خواهم توصیه کنم، وقتِ خواندن کتاب، لحظات قبل از خوابیدن نیست.

آکیرا کوروساوا – برگرفته از کتاب چیزی شبیه به شرح احوال – ترجمه‌ی رحیم قاسمیان