لائوکوئونِ عصرِ جدید

 

درون‌مایه‌ی شاهکار برجسته‌ی آنتونیونی، کسوف، آن‌قدر وحشتناک است که من در تنها باری که فیلم را دیدم، بر خود لرزیدم: دو دل‌داده‌ی عاشق فقط به این دلیل از هم جدا می‌شوند که دیگر هیچ حرفی برای گفتن به هم‌دیگر ندارند. این بیماری عصر جدید است. این نشانه‌ی آشکار سرگشتگی و مرحله‌ی از هم گسیختگی روحی و روانی انسان معاصر است. این دلیل قطعی از خود بیگانگی ناشی از تکنولوژی – تیغ دولبه‌ی مدرنیسم – است. در گذشته اگر عشاق از فرط حرف داشتنِ به هم‌دیگر زبان‌شان بند می‌آمد، امروزه کار به کجا کشیده است؟ تکنولوژی (که البته من طرفدارش نیز هستم) با چنان سرعت سرسام‌آور و جنون‌آسایی در حال پیشرویی ست که آدمی فرصت نمی‌کند نگاهش را از صفحات تبلت و لب‌تاپ و... از همه مخوف‌تر، این لائوکوئونِ‌ عصر جدید، گوشی‌های هوشمند بردارد. تازه بردارد که چه؟ بقیه که در فضای مجازی غوطه‌ورند. نباشند هم فرقی نمی‌کند؛ "هیچ حرفی برای گفتن به هم‌دیگر وجود ندارد".

با وجودی که خود را تمام و کمال در جبهه‌ی لیبرال‌ها حس می‌کنم؛ اما واقعن مایوس می‌شوم وقتی امروزه اندیشمندانِ لیبرال مسلکی مثل فوکویاما عنوان می‌کنند: "لیبرال دمکراسی" پایان تاریخ است، بشر به سر منزل مقصود رسیده است؛ یا "بازار آزاد" تنها نسخه‌ی شفابخش جهان است (سرمایه‌داری مکار است هر بار نامش را عوض می‌کند و نام‌های خوب و خوشگلی برای خودش انتخاب می‌کند: لیبرال دمکراسی، بازار آزاد، تجارت جهانی، دهکده‌ی جهانی و ... اما همه این‌ها فقط خوانش‌های جدیدی از همان کاپیتالیسم نام‌آشنا هستند. قانون بازار آزاد، قانون جنگل است و درست به همین دلیل کاملن طبیعی به نظر می‌رسد؛ طبیعی و نه لزومن انسانی). عوض‌اش متفکران چپ‌گرایی مثل توماس پیکتی را تحسین می‌کنم که در پی یافتن راه‌های درمان عوارض سرمایه‌داری برآمده‌اند. درست شبیه مارکس که همچون پزشکی حاذق به خوبی بیماری موسوم به "سرمایه‌داری" را تشخیص داده بود؛ حالا گیریم به دلایل گوناگون در تجویز راه حل درمان اشتباه کرده باشد و البته همین نسخه‌ی ناکارآمدِ طبیبِ حاذق، خود بر مشکلات افزود و به همین دلیل تصور می‌کنم شاید بهتر باشد تا رسیدن به نسخه‌ی شفابخش – اگر رسیدن به چنین چیزی از اساس ممکن باشد – با همین ورژن "بازار آزاد" سر کرد (اما بدون کوبیدن بر طبلِ یافتم یافتم)، نسخه‌ی کمونیست‌ها از سوسیالیسم که به برخی از بزرگترین فجایع قرن بیستم انجامید به قاعده نامطلوب‌تر است.

مارکس پیش بینی کرده بود یکی از مدل‌های محتملی که منجر به سقوط سرمایه‌داری خواهد شد: رسیدن به اوج و سقوط ناگهانی است. با صحت و سقم این پیش بینی کاری ندارم؛ اما بر خلاف مارکس که به این پدیده با خوش‌بینی می‌نگریست معتقدم در صورت وقوع چنین حادثه‌ای، سرمایه‌داری به تنهایی سقوط نخواهد کرد بلکه طومار بشریت را هم، درهم خواهد پیچید. باید کاری کرد. البته مسلم است که من و امثال من به دلیل گرفتاری به عارضه‌ی "گوشی‌های هوشمند" در حدی نیستیم که بخواهیم راه حلی بدهیم. ما خود بیماریم و محتاج درمان. متفکرین باید فکری کنند. در پایان باید اضافه کنم من کاملن با گدار موافقم: "آینده‌ی کاپیتالیسم، کانیبالیسم است" (سرمایه‌داری به آدم‌خواری خواهد کشید). فقط نگرانم که مبادا پیش بینی گدار محقق شده و کار از راهکار گذشته باشد. چه وحشتناک است: یعنی الان ما در میانِ آدم‌خواران زندگی می‌کنیم؟ و پرسشی به مراتب از این هولناک‌تر: یعنی ما، خود آدم‌خوار شده‌ایم؟

 

/ 0 نظر / 20 بازدید