اوقات فراغت و برنامه‌ی روزانه - 5

 

بهتر است یک روز از این زندگی را برای‌تان وصف کنم. صبح زود بیدار می‌شوم؛ حوالی ساعت شش صبح. روزنامه را در بستر می‌خوانم. سپس از رخت‌خواب برمی‌خیزم و در حین گوش دادن به موسیقیِ رادیو، قهوه‌ام را می‌نوشم. حدود ساعت نه که بچه‌ها به مدرسه رفته‌اند و خانه از اغیار خالی‌ست، به نوشتن می‌پردازم. بدون هیچ مزاحمی می‌نویسم تا ساعت دو و نیم که بچه‌ها می‌آیند و خانه را روی سرشان می‌گیرند. در تمام طول روز به هیچ تلفنی جواب نمی‌دهم. زنم این‌کار را برعهده می‌گیرد. بین ساعت دو و نیم تا سه ناهار می‌خورم و البته اگر شب قبل دیر خوابیده باشم، بعد از ناهار تا ساعت چهار چرت کوتاهی می‌زنم. بعد تا ساعت شش کتاب می‌خوانم و به موسیقی گوش می‌دهم. این را بگویم که من همیشه به موسیقی گوش می‌دهم، مگر وقت نوشتن؛ چون در این وقت موسیقی حواسم را بیش‌تر به خود معطوف می‌سازد تا نوشتن. سپس از خانه بیرون می‌زنم و با دوستی که قبلن وعده‌ی ملاقات گذاشته‌ام قهوه‌ای می‌نوشم. شب همه‌ی دوستان در خانه‌ی من جمع می‌شوند. خب از نظر یک نویسنده‌ی حرفه‌ای، این یک وضعیت ایده‌آل ا‌ست، کمال مطلوب او. اما مثل هرکس دیگر وقتی به این‌جا رسیدی زندگی‌ات را عقیم می‌یابی و من هم وقتی به این‌جا رسیدم دیدم که زندگی‌ام بی‌برگ و بار شده است؛ درست نقطه‌ی مقابل زمانی که خبرنگار بودم. و تاثیر این زندگی داشت بر رمان من ظاهر می‌شد. داشتم رمانی می‌نوشتم سراپا بر پایه‌ی تجربیات یخ‌زده‌ی خشک و این به هیچ‌وجه مورد علاقه‌ی من نبود. رمان‌های من معمولن در عین آن‌که ریشه در قصه‌های کهن دارند، اما با تجربیات تازه و گوارا آمیخته‌اند. این بود که به بارانکیا رفتم؛ به شهری که در آن زاده شدم، بی‌آ‌ن‌که هیچ یادداشتی بردارم، یا کاری بکنم، دو روز را این‌جا می‌گذراندم و بعد راهی جای دیگر می‌شدم... از خودم می‌پرسدم: «برای چه به این‌جا آمده‌ای؟» هیچ معلوم نبود که دارم چه‌کار می‌کنم. فقط این را می‌دانم که داشتم ماشینی را که هنوز کار می‌کند، روغن‌کاری می‌کردم. بله؛ وقتی قدری از مشکلات مالی آدم حل می‌شود، طبیعتن به زندگی بورژواوار و سکونت در برج عاج متمایل می‌شود. اما در من انگیزه و غریزه‌ای هست که از این موقعیت نجاتم می‌دهد. همیشه در من نوعی کشاکش، نوعی تلاش برای برنده شدن جریان دارد.

گابریل گارسیا مارکز در گفت‌وگو با ریتا گی‌برت – هفت صدا – ترجمه‌ی نازی عظیما

 

بچه‌ها از مدرسه برگشته‌اند و خانه را روی سرشان گذاشته‌اند

/ 2 نظر / 10 بازدید
sangoul

بازم در مورد برنامه روزانه یه نفر دیگه؟ نمی دونم چرا این آدمایی که موفق بودن مثل همین گابریل گارسیا مارکز یا اینگمار برگمان و ... برنامه هاشون اینقد آرامش داشته!!؟