شوخی هیچکاکی

 

نه، واقعیت ندارد. خیلی از شوخی‌ها را به من نسبت می‌دهند که درست نیست، ولی حقیقت دارد که من به شوخی‌های عملی علاقه دارم و در زندگی به یک چندتایی از این شوخی‌ها دست زده‌ام. یک بار به مناسبت تولد همسرم در یک رستوران مهمانی‌ای داده و ده – دوازده‌تایی هم مهمان دعوت کرده بودیم. ضمنن من یک خانم جاافتاده‌ی بسیار متشخص‌نمایی را هم استخدام کرده و او را در جای رفیع‌ترین مهمان نشانده بودم، بعد هم وجودش را به کلی نادیده گرفتم. مهمان‌ها که وارد می‌شدند و می‌دیدند که این پیرزنِ نازنین در آن‌جا برای خودش تنها نشسته از من می‌پرسیدند: «این خانم کیست؟» و من جواب می‌دادم: «نمی‌دانم.» پیش‌خدمت‌ها از این شوخی خبر داشتند و موقعی که یکی از مهمان‌ها از آن‌ها می‌پرسید: «خب این خانم حرفی نزده؟ کسی با او صحبتی نکرده؟» جواب می‌داند: «این خانم به ما گفته که مهمان آقای هیچکاک هستند.» هر دفعه هم که از من سوال می‌شد می‌گفتم: «مطلقن خبر ندارم این خانم کیست.» مهمان‌ها کم کم کنجکاوتر می‌شدند و اصلن جز این به چیز دیگری فکر نمی‌کردند. بعد وسط‌های شام بودیم که یکی از مهمان‌ها که نویسنده بود ناگهان مشتی روی میز کوبید و گفت: «این یک شوخی است!» و درحالی که همه برگشته بودند و به آن خانم پیر نگاه می‌کردند که ببینند این قضیه حقیقت دارد یا نه، نویسنده برگشت به طرف جوانکی که همراه یکی از مهمان‌ها آمده بود و گفت: «شرط می‌بندم تو هم شوخی هستی!»

من همیشه دلم می‌خواسته که این شوخی را کمی بیشتر لعاب بدهم. میل دارم زنی با همین تیپ را برای یک مهمانی شام اجیر کنم و به مهمان‌هایم به عنوان عمه‌ی پیرم معرفی کنم. این عمه به من می‌گوید: «می‌توانم مشروب بخورم؟» و من جلو همه به او می‌گویم: «به هیچ وجه، می‌دانی که وقتی مشروب می‌خوری چه حالی پیدا می‌کنی. لب به مشروب نباید بزنی!» پیرزن بغض می‌کند و به گوشه‌ای می‌رود. مهمان‌ها البته کاملن ناراحت می‌شوند. بعدن عمه دوباره با چشمان غمگین پیش می‌آید و من با لحن تندی به او می‌گویم: «این طوری به من نگاه نکن که فایده‌ای ندارد؛ نمی‌بینی همه را ناراحت کرده‌ای؟» پیرزن این‌جا گریه‌ی آرامی را شروع می‌کند در حالی‌که مهمان‌ها نمی‌دانند کجا را نگاه کنند و احساس می‌کنند که مزاحم هستند. بعد من خطاب به عمه می‌گویم: «تو داری مهمانی ما را خراب می‌کنی. کافی است، بهتر است دیگر به اتاقت بروی.»

تنها چیزی که باعث شده دست به این شوخی نزنم این است که می‌ترسم یک نفر کتکم بزند.

 

آلفرد هیچکاک – سینما به روایت هیچکاک – مجموعه مصاحبه با فرانسوا تروفو – ترجمه‌ی پرویز دوایی

 

/ 0 نظر / 9 بازدید