با «بارکر»

اگر مرگ اصلن "هیچ چیز" نبود، کمتر از آن هراس داشتیم و کمتر به آن می‌اندیشیدیم. اضطرابی که پیرامونِ مرگ را فراگرفته برخاسته از این نکته است که چه بسا مرگ "هیچ چیز" نباشد. آتشِ این اضطراب با این فرض یا شایعه شعله‌ورتر می‌شود که چه بسا مرگ "چیزی" باشد.

***

میزان ارزش مرگ با تشدید ناکامی‌های زندگی افزایش می‌یابد. ارزش مرگ ثابت نیست؛ و چه بسا مرگ «ارزش افزوده» داشته باشد – مرگ ممکن است چیزی "بیش" از سکوت، و یا "بیش" از "هیچ چیز" باشد... مرگ ممکن است شکلی از "چیزی" باشد ...

***

«وقتی بمیرم به "جایی" خواهم رفت ...». یکی از باورهای بنیادین فرهنگ غرب ...

«وقتی بمیرم به "هیچ جایی" نخواهم رفت ...». یکی دیگر از باورهای بنیادین فرهنگ غرب ...

درستی هیچ یک از این دو گزاره را نمی‌توان ثابت کرد.

***

هراس من از مرگ، درست به اندازه دیگران است؛ با این تفاوت که من با پذیرش و گنجاندن این هراس در دل شادی و لذت‌ام، آن را بدل به هراسی معنادار و ارزشمند ساخته‌ام. من سهمی که مرگ در وجدآفرینی دارد را با آغوش باز می‌پذیرم...

***

مرگ رازآلوده‌ترین رازهاست؛ خاستگاه مفهوم راز؛ رازی که «هوس» عیان‌ترین تجلی آن در زندگی ست...

 

 

هوارد بارکر – مرگ، آن یگانه و هنر تئاتر – ترجمه علیرضا فخرکننده

/ 2 نظر / 11 بازدید
کامران

تاپیک "مرگ " هیچگاه موضوع غریبی برای من نبوده ...نه راز آلوده و نه پر رمز ...نوعی آغاز که با ملاقات عزیزی زیبا و شیرین حرکات کلید می خورد .یک جورایی تمایل عمیقی هم برای اتفاق افتادن زودهنگامش دارم .فروید گفته که دو غریزه اصلی آدمی تمایل شدیدش به حیات در عین تمایل شدیدش به مرگ است ؟ جایی خوندم این رو که الان یادم نمیاد .چک می کنم و درستش را بعدن می نویسم !

چه بسا مرگ چیزی باشد