می‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست

 

بهرام بیضایی از هنرمندان متفاوت روزگار ماست. او جایی در مصاحبه‌ای فرموده است: «جامعه با کسانی که شبیه خودش نیستند بی‌رحمانه رفتار می‌کند اما پرسش من این است – پرسشی که پرسش‌گر از استاد نپرسیده است – کسانی که شبیه جامعه نیستند با جامعه چه رفتاری باید داشته باشند؟ آیا باید مثل قهرمان فیلم هفت، دست به پاک‌سازی جامعه بزنند و آن را شبیه خودشان بسازند؟ یا مثل دوک دز اسنت گوشه‌گیری و انزوا در پیش گیرند و مرتب جامعه را محکوم کنند؟ دست به خودکشی بزنند و خود را از جامعه یا جامعه را از خود نجات دهند؟ مهاجرت کنند به دیاری که شاید آسمان‌اش رنگ دیگری باشد؟. از کجا معلوم شبیه جامعه جدید بشوند؟ از کجا معلوم پس از خودکشی و مرگ رهایی یابند؟ ("چه بسا او پا به قلمرو مرگ بگذارد و آن را به اندازه‌ی یک بازار مکاره عوامانه و مبتذل، و یا به اندازه یک روز تعطیل یکنواخت و ملال‌آور، بیابد؛ یا شاید حتی در آنجا بیشتر از زندگی، زندگی باشد..." هوارد بارکر – مرگ آن یگانه و هنر تئاتر؛ و یا  "چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد تنها چیزی که جلویم را گرفت این بود که من در مرگ تنهاتر از زندگی خواهم بود." ژان پل سارتر- تهوع) همچنین از کجا معلوم انزوا نیز همان رفتار جامعه را با آن‌ها در پیش نگیرد؟ از کجا معلوم جامعه – ولو جامعه‌ی شبیه آن‌ها شده - بی‌رحم‌تر نشود؟

 

پ.ن: عنوان مطلب برگرفته از شعری است سروده فدریکو گارسیا لورکا به ترجمه احمد شاملو

 

/ 0 نظر / 30 بازدید