پله‌ی یکی مانده به آخر

 

دانشجوی پراگ (اشتلان رای – 1913)

  • دقیقن بیست سالِ پیش بود. وقتی برای اولین بار به تهران آمدم. این اولین مسافرت من به تنهایی بود و همین‌طور اولین باری که قرار بود شب را دور از خانه باشم و خیلی اولین‌های دیگر. "وحشتناک است!" بله این همان جمله‌ای بود که خطاب به دوست جدید و هم‌رشته‌ایم گفتم؛ حوالی ساعت پنجِ یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام، وقتی پس از کلی سرگردانی برای گرفتن خوابگاه و پیدا کردن کلاس و ... رفته بودیم بر روی نیمکت پوسیده و سبز رنگِ روبروی دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران نشسته بودیم. من نگاهی به برنامه‌ی آموزشی پیش رو انداختم و گفتم: وحشتناک است باید هشت نیم‌سال را این‌جا بگذارنم؟ من نمی‌توانم؛ من نمی‌مانم؛ من تغییر رشته می‌دهم می‌روم. جدی می‌گفتم. پی‌اش را هم گرفتم، اما قانون این بود که برای جابجایی باید حداقل یک ترم را از سر گذارند. بعد از یک ترم هم، خب معلوم است دیگر، به همه چیز عادت کردم و از جابجا شدن منصرف شدم ...

 

علی! ترس روح را می‌خورد (ورنر فاسبیندر – 1969)

  • کلهم شوخی بود. البته شاید کاملن هم شوخی نبود فقط مطمئنم خیلی جدی هم نبود. یکی از همان روزهای دلگیر و پرمشغله کاری، همکارم گفت: نمی‌دانم زندگی چیست فقط می‌دانم این چیزی که ما داریم اسمش زندگی نیست. گفتم: من تصمیمم را گرفته‌ام، می‌خواهم بروم درس بخوانم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی می‌خواهی دکترا بگیری؟ گفتم: نه، از این علوم خشک و بی‌روح مهندسی خسته شده‌ام. خب چه می‌خواهی بخوانی. فعلن نمی‌دانم، فقط چیزی که روح داشته باشد ...

 

ماموریت غیرممکن (برایان دی پالما – 1996)

  • اول فلسفه را چک کردم سرفصل‌هایش شامل عربی بود و چیز مجعولی که لااقل من به وجودش مشکوکم یعنی فلسفه‌ی اسلامی. نه این به درد من نمی‌خورد. این فلسفه نیست، الهیات است. بعد فیزیک را چک کردم، خیلی خوب بود ولی یک ایراد کوچولو داشت: پیرمردی به سن من شاید نتواند چنین ریاضیات سنگینی را تاب بیاورد. بعدش اقتصاد را بررسی کردم، عالی بود، به ویژه که من عاشق ریاضیات هستم (ریاضی‌اش با آن ریاضی فرق می‌کند، ریاضیِ پیرمردپسند است) اما این هم یک ایراد بزرگ داشت: مثل رشته‌های فنی مهندسی، اقتصاد هم خشک و بی‌روح است. جذاب هست، ولی روح ندارد. موسیقی چطور است؟ خوب است ولی گوش‌های "استیم بلواوت" کشیده‌ی من دیگر به درد موسیقی نمی‌خورند. چطور است سینما بخوانم؟ خیلی خوب است، فلسفه دارد، ادبیات دارد، موسیقی دارد، روانکاوی دارد و خلاصه به قول کانودو ترکیبی است از همه هنرها و البته از همه مهمتر روح دارد. بله همین. این خوب است. خب حالا برای کنکور ارشد از کجا باید شروع کنم؟ ...

 

بازگشت به خانه (هال اشبی – 1978)

  • نتایج اولیه آمد. بازهم پس از بیست سال، دوباره به دانشگاه تهران برخواهم گشت یعنی همان جایی که می‌خواستم باشم. این‌بار اصلن قصد تغییر رشته و جابجایی ندارم. با وجودی که دفعه قبل سر لجبازی با یکی از اساتید دانشکده، رفتم ارشدم را صنعتی شریف گرفتم، اما در تمام این سال‌های جدایی به دوستانم گفته بودم که خود را مدیون دانشگاه تهران می‌دانم. در گذشته و با تعصب می‌گفتم در ایران فقط یک دانشگاه وجود دارد آن‌هم دانشگاه تهران است بقیه موسسه و آموزشگاه‌اند، دانشگاه نیستند. اما الان این چیزها برای من اهمیتی ندارند. الان فقط فکر و ذکرم همان نیمکت پوسیده و سبزرنگ روبروی دانشکده فنی است. امیدوارم سر جایش باشد. امیدوارم نمرده باشد ...

 

فرار با دست خالی (سیدنی لومت – 1988)

  • قصد ندارم خودم را فریب بدهم. راستش سواد سینمایی من اندک است. بیش‌تر آدم خوش حافظه و بیش از آن خوش شانسی هستم. اما خب این‌ها دلیل نمی‌شود که ندانم چیزی بارم نیست. اصلن هم دوست ندارم بروم سر کلاس بنشینم و جلوی جوان‌ترهای باسوادتر و پرانرژی‌تر کم بیاورم. پس باید در این فرصت کم، کوله‌بارم را پر کنم. به همین دلیل دیگر نمی‌توانم این وبلاگ را به روز کنم. پس بهتر است کرکره را پایین بکشم ...

 

آخرین قطار گان هیل (جان استورجس – 1959)

  • نمی‌خواهم یک همچو پست طولانی و بی‌خاصیتی بشود "پستِ آخر". کمپوزیسیونِ مغازه را بدجوری خراب می‌کند. پس پست آخر، که سعی می‌کنم حداکثر هفته‌ی آینده آن را این‌جا قرار دهم، پستی است که به نظر خودم چکیده تمام هویت این وبلاگ است. شعری است از برایان پاتن که از بس آن را خوانده‌ام (بی‌اغراق بالای سیصدبار) حفظش کرده‌ام. در پایان باید از همه دوستانی که در این مدت این‌جا سر زده‌اند یاد کنم و بگویم فراموش‌تان نخواهم کرد؛ این فراموش نکردن حتمن ربط دارد به آن شعری که قرار است هفته دیگر پرونده‌ی این وبلاگ را ببندد ...

 

خاکستر و برف (گریگوری کولبرت – 2005)

  • پایان این پست که پیش درآمدی است بر پست آخر، شعری است از همان شاعر (برایان پاتن) ولی به ترجمه‌ی من که قدری از لطافت اصل شعر را گرفته اما امیدوارم از ارزش آن نکاسته باشد. کل بحث هم همین است: ترجیح می‍دهم آقای Ifonly نباشم، همین ...

 

آقای Ifonly نشست و آهی سر داد:
«من می‌توانستم کار بیشتری انجام دهم؛ اگر فقط سعی کرده بودم
اگر فقط هدف واقعی‌ام را دنبال کرده بودم
اگر فقط کارهایی انجام داده بودم که می‌خواستم
اگر فقط کارهایی انجام داده بودم که می‌توانستم
و انجام این کارها ساده نبود،
مگر فقط روزی به درازای یک سال وجود می‌داشت
و من در سایه‌ی ترس مداوم نمی توانستم زندگی کنم.»
آقای Ifonly نشست و گریه سر داد:
«من واقعن می‌توانستم زندگی کرده باشم اگر فقط سعی کرده بودم!
اما اکنون عمری از من گذشته و انجام چنین کارهایی عیب دارد.»
این را وقتی آقای Ifonly گفت که مرده بود.

/ 2 نظر / 96 بازدید
احسان م

چقدر خوب..بدرقه بماند برای پست ... فقط خواستم بگویم استدلالتان برای بستن بلاگ قانع کننده نبود هرچند داشتن وبلاگ یک انتخاب شخصی ست و هر کسی در هر شرایطی ممکن است به داشتن یا نداشتنش حکم کند..بحث نیاز است نه زمان و سواد و هرچیز دیگر..:)[گل]

علی

می خواستم ببینم این پست قرارست به کجا برسد . خبری بدی برای ماست و البته شاید برگردی . نمی توانی بر نگردی اما به هر حال منم روزی کار تو را خواهم کرد شاید البته بدون هیچ حس نوستالوژی هر جا شد می روم سینما می خوانم یا شاید هم نه سال نویی خوبی داشته باشید