از زندگی است که حرف می‌زنیم

 

... روی همین الگو هم جواب شما در مورد مرگ (را می‌دهم). همین. آن هم همین. وقتی می‌دانی، و می‌دانی که باید هم بدانی، که می‌شود یا می‌شده است که نیایی اما همین که آمدی حتماٌ باید بروی و مدت ماندنت، مدت بودنت، و بد‌تر، حس کردنِ بودن یا حسِ بودن کردنِ تو، میان این آمدن و رفتن، آن همه کم و کوتاه است که دیگر پرت است که حسی را که غفلتن در این مدتِ کوتاهِ نسنجیده داری بگذاری بالای هر حس دیگر و هر چیز دیگر، و خیال‌ها. وقتی به بعضی عدد‌ها، زمان‌ها، مسافت‌ها فکر می‌کنی، به شماره‌ی دانه‌های گندم که همین لحظه، الان در کشتزارهای دنیا و در انبار‌ها و سیلوهای دنیا برای پختن نان وجود دارد، یا آن همه ستاره‌های شب‌های تابستانِ بچگی‌هایم روی بام خانه‌مان شیراز، وقتی فکرت می‌رود به سوی آن ستاره‌ها، این شماره‌ها، می‌بینی خودت عجب کوچکی. چنان و چندان کوچکی که مضحک می‌شود مدت ماندنت، بودنت، خودِ بودن یا نبودنت. بودن یا نبودن تو در قیاس با آن‌ها که در دور و بَر خودت می‌‌شناسی و می‌بینی که در تناسب و اندازه می‌آید. از تناسب میان ذره‌ای که خودِ تویی با چنان وسعت و شماره‌ها رضایتی داری؟ این را باید بفهمی و بدانی با خودت در میان بگذاری. بپرسی از خودت، و به این تناسب اتفاقی آگاه باشی و راضی نباشی. هر شب که به خواب رفته‌ای تجربه را داشته‌ای، اگر که خوب دریابی، خوب ملتفت باشی. تا امروز در عُمر خود چند بار رفته‌ای به خواب؟ این یکی هم روش. هر دو مثل هم، کم یا بیش، اگر چه از آن خواب‌های تا امروز، آن به صورتِ موقتِ تا امروز، تنها وقتی بیدار می‌شوی ازشان، ازش، می‌بینی کوتاه‌مدت و موقتی بوده‌اند. به همین سادگی. کوتاهی و موقتی بودنش را می‌فهمی و فهمیدی. دانستی و می‌دانی چون بیدار شدی ازش، ازشان، که اگر نشده بودی حساب دستت نبود، نمی‌آمد. فرقشان به همین سادگی، در حد درک واقعیمان به همین اندکی. دیگر برای چه به فکرش افتادن؟ همیشه مثل سایه همراهم است، هستش، می‌رود با من. می‌خواهی بخوابی و هیچ نمی‌دانی ـ نه می‌دانی نه به فکر می‌افتی که بیدار نشدم اگر، چه می‌شود، چه باید کرد؟ و اگر به فکر بیفتی خوابت نمی‌برد. آنقدر که تا، دست آخر، خستگی بیاید و بی‌آنکه بفهمی ناگهان خوابی. ناگهان خواب ترا بُرده است. حالا درباره مرگ هم به همین‌جور، وقتی که در خوابی این پرسش‌ها به وجه مشخصی به ذهنت نمی‌آید. در ذهن آگاهت نمی‌آید. این سؤال‌ها را به وجه مشخصی از خودت نمی‌پرسی، در ذهنت به جُنب و جوش نمی‌افتند به صورتی که از آن‌ها تو با خبر باشی یا بر آن‌ها تسلطی داشته باشی. خوابی. الان که بیداری می‌دانی وقتی که از خواب بیدار شدی در‌‌ همان دنیای پیش از خواب هستی نه در دنیای وقتی که در خواب بودی. همه همین جوراند، گویا. دیگر خیلی احمقانه می‌شود ترس ازخوابِ امشب که می‌آید، آن خوابِ دراز‌تر بد‌تر. این حرف‌ها را که سرهم کنی، به هم بچسبانی و در ذهن داشته باشی، دیگر سؤال حضرت عالی کمی برایتان می‌افتد به لنگیدن. اما چرا حرف از مرگ؟ حرف سرِ مرگ نیست، که سرِ بیداری است، اگر که حرفی باشد، اگر که بیداری، اگر که بیدار باید بود. تا آن زمان که بیداری چرا نگاه به آن سایه؟ حرف سرِ مرگ نیست، نداریم. سرِ زندگی داریم. باید سرزندگی باشد. سرزندگی است در هر حال. در زندگی است که حرف می‌زنیم و از زندگی است که حرف می‌زنیم و حرف باید زد. از آن حرف می‌زنیم چون که بیداریم. دست‌کم چنین بیدار. باید سرزندگی باشد و بیداری. سرزندگی هم هست. سرزندگی و شرط‌های زندگانی تو و نزدیکانت. و چه کس هست که نزدیکت نیست؟ حرف اصلی سرِ زندگانی و شرایط و اوضاعی که بر زنده بودن تو و نزدیکان تو و دید تو و کار تو، و شوق و شور و شادی و غم و کار و نفس کشیدنت مسلط است. در زندگی، به بیداری. در بیدار بودن، نه در خواب، نه در مرگ. بیدار بودن، بیدار باید بود.

بیدار بودن است که باید به فکر آن باشی. بیدار بودن را باید درست بشناسی. درست دیدن آن را، و در آن درست دیدن تا درست را دیدن. و دیدن ابعادش، و دیدن کمبود‌ها و حاجت‌هاش. این‌ها، تمام بر حسب آنچه امروز بسنجی ـ با توان سنجش امروزی، نه دیروزی. این وسعت دادن است به زنده بودن. زدن نبض و گردش خون در رگ تنها زمینه است و وسیله است برای زنده بودن و ادراک زندگی و اجرای درست زندگی، و توسعه زندگی را کمک دادن و درستی‌های آن را جستجو کردن و شناختن و به کارشان بردن. زندگی این است. این است بیداری. و در بیداری است که آگاهی است. و آگاهی را باید به دست آورد. آگاهی است که زنده بودن انسان است و انسان بودن است که باید خواست، که باید شد، که باید بود، که باید داشت و باید بهش چسبید. و زندگانی و زنده بودن است که باید شناخت و ابعادش را وسیع ترکرد. این برای زنده بودن، و فرصتِ زدنِ نبض و گردش خون را غنیمت شمردن و به مصرف درست رسانیدن. مصرف درست را از شناختن نفس زندگی، با شناختن نفس زندگی‌ست که باید شناخت. از این شناختِ تدریجیِ مرتب است که انسان شده است انسان در حالِ عالیِ متعالی، بالانشین بالارونده سوی آگاهی. و این، همین، وسیع‌تر کردن ابعاد زندگی‌ست که میراث انسان و انسان بودن است تا امروز. در امروز.

زنده بودن بستگی دارد به وسعت محیط جغرافیای فکری که برحسب اتفاق در آن هستی، و از آن است هم که می‌گیری. دست بر قضا آمدی و آمده‌ای در آن، دیگر به انتخاب و اراده‌ی سنجیده در آن باش. درست در آن باش. جزیی از درست بودن در آن‌‌، همان کوشندگی است به پاک کردن و به پاک نگهداشتن؛ و بهتر کردن خودِ آن. در آن هستی و از آن است که می‌گیری، بهتر کن آنچه را که می‌گیری با بهتر اندیشیدن و با پاک‌تر زندگی کردن. درست زنده بودنت بستگی دارد به کوشش خودت در ملاحظه و دیدن محیطت به دقت، به سنجیدن. به تعقل تا حدی که بتوانی، و همچنین بتوانی به این توان بیفزایی. افزودن از راه غربال کردن، با نگاه و تامل درکُلِ دایره‌ی دید و بود، با بهره بردن از تمام ممکنات، و نه تنها چسبیدن به آنچه در پشت سر داری، که سازنده‌ی دنیا فکر تو بوده است. قصدت باید برای بهتر شدن باشد. باید صفت‌های محیطت را به روشنی بنگری و بشناسی ـ به قصدِ آن‌ها را گسترانیدن، غنی‌تر کردن. اشکال کار، و همچنین کلید کار تو در عین همین محیط جغرافیای فکری‌ست که محصول اندیشه‌ها و ساخت‌ها و تجربه‌های پیش از توست که آن‌ها نیز خود محصول روزگار خود بودند، روزگاری که همین تجربه‌ها و نتیجه‌ها در کارِ پیدا شدن و گردهم آمدن بودند، که چه بسیار هم نابکار از آب درمی‌آمدند و کج بودند و کجی کردند، گاهی به قصدِ دانسته، ‌گاه از جهل، تا همچنان ماندند یا مُردند، و تقطیرِ اکسیر همچنان ادامه داشت که همچنان هم امروز، هنوز، در ادامه‌ی فرخندهِ پُررنج و تقلاست. باید دید که هرچه بود که دیروز بود، دیروزِ برای امروزی که هنوز نیامده و نشناخته و ندانسته.

ابراهیم گلستان در گفت‌و‌گو با حسن فیاد – بخشی از یک کتاب در دست تهیه – منبع: رادیو زمانه

/ 3 نظر / 36 بازدید
ب ه س

پسر ابراهیم خان گلستان میگفت وقتی فروغ مرد پدر هم عملن مرد و برای مدتها از بین ما رفته بود....طعم مرگ به نظر من وقی حسابی چشیده میشه که یه عزیزی که خیلی هم عزیز باشه رو آدم از دست میده ...نه وقتی که خوده آدم میمیره...مرگ برای کسی که دچارش میشه من فکر میکنم رسیدن به آرامش و به عدم پیوستنه...رهایی از رنج زیستن...

ب ه س

و درسته...کاملن درست...که اگه بیدار نباشی...مرگ و زیستن..توفیری نداره....