حُکمِ محکومیت حکیم الحُکما در مَحکمه‌ای مُحکم

 

فرزانه‌ترینِ مردانِ همه‌ی روزگاران درباره‌ی زندگی یکسان داوری کرده‌اند: «زندگی به هیچ نمی‌ارزد»... پاسخِ ما به آن این است: «این‌جا دستِ‌کم چیزی می‌باید بیمار باشد.» این فرزانه‌ترینِ مردمِ همه‌ی روزگاران را می‌باید از نزدیک نگریست! چه بسا هیچ‌یک‌شان استوار بر پای خویش نه‌ایستاده باشد؟ شاید روزگارشان سرآمده و سست و تباهی‌زده شده باشند؟ شاید فرزانگی بر روی زمین همچون کلاغی باشد که بوی لاشه‌ای او را به جنب و جوش درمی‌آورد؟...

می‌باید انگشتانِ خود را تمام از پیِ این نکته‌ی باریکِ شگفت کشید و کوشید تا دریافت: «ارزش زندگی را ارزیابی نمی‌توان کرد.» نه هیچ زنده‌ای در این باره داوری می‌تواند کرد؛ نه هیچ مرده‌ای. زیرا زنده طرفِ دعوا ست و نه داور آن؛ و مرده هم به دلیلی مشابه...

سقراط از نظر تبار از پست‌ترین مردمان بود: سقراط از فرومایگان بود. می‌‌دانیم و هنوز می‌بینیم که چه زشت بوده است... انسان‌شناسانِ جُرم‌شناس می‌گویند که تبهکارِ نمونه، زشت است: دیوْ چهر، دیوْ نهاد است. تبهکارْ تباهی‌زده است. آیا سقراط تبهکارِ نمونه نبود؟ آن حکمِ سیماشناسِ معروف (سیسرو) که به گوش دوستارانِ سقراط گران آمد، دستِ‌کم چیزی خلاف این نمی‌گوید. بیگانه‌ای سیماشناس که گذار-اش به آتن افتاده بود، رو در روی سقراط گفت او دیوی ست که همه‌ی شهوت‌ها و آزها را در خود دارد. و سقراط جز این پاسخی نداد که: «چه خوب مرا می‌شناسی، سرور-ام!»

فریدریش نیچه – غروب بت‌ها – مساله‌ی سقراط – ترجمه‌ی درخشانِ داریوش آشوری

 

/ 0 نظر / 13 بازدید